مکانی که می‏گرید

منتخب سردبیر
شخصی سازی فونت
  • کوچکتر کوچک متوسط بزرگ بزرگتر
  • Default Helvetica Segoe Georgia Times

چند روز پس از بازگشتمان از آن‏چه تا همین اواخر فکر می‏کردیم دولت فلسطین خواهد بود و آن جائی که اکنون بزرگ‏ترین زندان دنیا (غزه) و بزرگ‏ترین اتاق انتظار آن است( کرانه های غربی رود اردن)، خوابی دیدم.  تنها، با بالا تنه ای لخت، در بیابانی پوشیده از ماسه سنگ ایستاده بودم. سپس دست کسی مشت‏هائی از خاک را از زمین برمی‏داشت و به سمت سینه من پرتاب می‏کرد. این حرکت همراه با احترام بود ونه آمیخته به خشونت. پیش از آن‏که این خاک یا ماسه سنگ به بدن من برسد، به تکه‏هائی از پارچه پاره پوره احتمالا نخی تبدیل می‏شدند که همانند نوارهائی به دور سینه من می‏پیچیدند.

نویسنده John BERGER برگردان محمد زاهدي  

سپس این تکه پارچه‏ها بار دیگر تغییر شکل می‏دادند و به واژه‏ها یا به جملاتی تبدیل می‏شدند که نه توسط من، بلکه توسط آن مکان نوشته شده بودند. با یاد آوری این خواب، اصطلاح «خاک زخمی شده» مرتب در مغزم در حال رفت وآمد بود. اصطلاح نام‏برده به معنای مکانی است که همه چیز در آن، هم به معنای مادی و هم به معنای غیر مادی، پرداخته، ربوده، نابود، ویران و منحرف شده است. همه چیز به جز خاک قابل لمس.

در حومه غربی رام الله، در انتهای کوچه توکیو، تپه ای به نام الرابوه وجود دارد. شاعر فلسطینی محمود درویش، در بالای این تپه به خاک سپرده شده است. آن جا یک گورستان نیست... در همین مرکز بود که درویش برخی از آخرین اشعارش را برای واپسین بار خواند. با وجودی که هیچ‏کس فکر نکرد که این واپسین بار است. در لحظات غم و اندوه، « واپسین بار» چه معنائی می‏تواند داشته باشد؟

ما برای بازدید گور درویش رفتیم. در آن‏جا یک سنگ قبر وجود دارد. زمین کنده شده هنوز عریان است و مردم عزا دار، به همان گونه ای که درویش در یکی از اشعارش توصیه کرده بود، خوشه‏هائی از گندم سبز بر روی آن نهاده بودند. در آن‏جا، شقایق‏های سرخ فام، تکه‏های کاغذ و عکس نیز پراکنده است.

او آرزو داشت در گالیله به خاک سپرده شود. در جائی که به دنیا آمده بود. در جائی که هنوز مادرش زندگی می‏کند. ولی اسرائیلی‏ها نپذیرفتند.

هنگام به خاک سپردنش، ده‏ها هزار نفر در این‏جا، در الرابوه، گرد آمده بودند. مادرش که ٩٦ سال دارد، خطاب به جمعیت گفت: « او پسر همه شماست».

وقتی از عزیزانی که به تازگی درگذشته یا کشته شده اند یاد می‏کنیم، دقیقا در چه زمینه ای سخن می‏گوئیم؟ به نظرمان می‏آید سخنانمان در لحظه حاضری طنین می‏اندازند که از دیگر لحظات معمولی زندگی‏مان، حاضرتراست. لحظه ای که قابل مقایسه با آن لحظه ای است که نرد عشق می‏بازیم، لحظه ای که با خطری قریب الوقوع رو به رو می‏شویم، لحظه‏ ای که تصمیمی بازگشت ناپذیر می‏گیریم یا لحظه ای که یک تانگو می‏رقصیم. در عرصه ازلی و ابدی نیست که سخنان تسلیتمان طنین می‏اندازد بلکه می‏تواند در سایبان کوچکی از این عرصه باشد.

*

بر روی تپه ای که اکنون برهوتی بیش نیست می‏کوشیدم صدای محمود درویش را به یاد بیاورم. او صدای آرام یک پرورش دهنده زنبور عسل را داشت:

«یک جعبه سنگی

که درون آن زندگان و مردگان

همانندزنبوران زندانی شده در شانه عسل یک کندو

در میان خاک رس خشک می‏لولند

و هر بار که محاصره تنگ‏تر می‏شود

زنبوران گل‏ها را رها می‏کنند و به اعتصاب غذا دست می‏زنند

و از دریا می‏خواهند راه فرار را نشانشان دهد».

با یاد آوری صدای او، احساس کردم باید روی خاک قابل لمس، روی علف سبز بنشینم. و این کار را کردم.

در زبان عربی، الرابوه به معنای « تپه ای پوشیده از علف سبز» است. کلماتش از همان جائی که آمده بودند، باز گشتند. و هیچ چیز دیگری نمانده است. همان هیچ چیزی که چهار میلیون انسان آن را قسمت می‏کنند.

پانصد متر جلوتر از آن تپه بعدی قرار دارد که یک زباله دانی است. کلاغ‏ها به گرد آن در پروازند و کودکان در میان زباله‏ها به جست وجو مشغولند...

*

ماه‏ها بگذشت؛ با سهم هر کس از بد شگونی و سکوت. امروزه اما، فاجعه‏ها با هم در دلتائی بی نام می‏ریزند. دلتائی که تنها زمانی نامی برای خود خواهد یافت که جغرافیا دانانی که در آینده، در آینده‏های بسیار دور خواهند آمد، نامی به آن دهند. در حال حاضر، کاری به جزتلاش برای گام زدن بر روی آب‏های این دلتای بی نام نمی‏شود کرد.

غزه، این بزرگ‏ترین زندان جهان، به کشتارگاه تبدیل شده است... ، « نیروهای دفاعی» اسرائیل شب و روز، از هوا و زمین بمب‏های فسفری و خمپاره‏های خود را می‏ریزند، سلاح‏های رادیو اکتیو و تیربارهای خود را بر روی ١٫٥ میلیون مردم غیر نظامی نشانه می‏روند. به زودی، طاعون جای قتل عام را خواهد گرفت. اغلب خانه‏ها، نه آب دارند و نه برق؛ بیمارستان‏ها بدون پزشک، بدون دارو و ژنراتور مانده اند. تحریم و محاصره پیش از قتل عام صورت گرفته بود.

هر روز صداهای بیشتری در جهان برای اعتراض بلند می‏شود. اما، دولت‏های ثروتمند به یاری رسانه‏های بین المللی خود و مغرور از در اختیار داشتن سلاح‏های هسته ای، به اسرائیل اطمینان خاطر می‏دهند که چشمانشان را بر روی آن‏چه که « نیروهای دفاعی » اش در حال ارتکاب هستند، خواهند بست.

*

بیژن ماتور، شاعر کرد، نوشته بود: « مکانی که می‏گرید به خواب ما خواهد آمد و هرگز آن‏را ترک نخواهد گفت».

*

چهار ماه پیش، در رام الله در پارکینگ زیرزمینی متروکه ای بودم که گروه کوچکی ازمجسمه سازان فلسطینی از آن به عنوان کارگاه استفاده می‏کردند. درمیان آنان مجسمه ساز زنی به نام راندا مداه قرار داشت. به اثری به نام « پاپت ثیاتر» که او طراحی و خلق کرده بود، نگاه می‏کردم.

این اثر، نقش برجسته بزرگی است به ابعاد سه متر در دو، که همانند دیواری ایستاده است. روی زمین، سه تصویر به صورت رقص کوهان در برابر آن قرار گرفته است.

نقش برجسته نام‏برده که از شماری شانه، صورت و دست تشکیل یافته، بر روی پایه ای مرکب از میلگرد، پلی استر، فیبر شیشه و خاک رس قرار گرفته است. سطوح آن رنگی است: سبز تیره، قهوه ای و سرخ. ضخامت برجستگی آن، تقریبا برابر با ضخامت یکی از در های برنزی لورنزو گیبرتی است که برای تعمیدگاه فلورانس ساخته است. اجزای تصاویر و چشم اندازها تقریبا با همان استادی اجرا شده است. (هیچ‏گاه نمی‏توانستم تصور کنم که این هنرمند تا این اندازه جوان باشد. او ٢٩ سال دارد.) دیوار آن نقش برجسته، به « پرچینی» می‏ماند که هنگام نگاه به صحنه تئاتر، به تماشاگران آن شبیه است.

روی صحنه در برابر دیوار، سه پرسناژ، دو زن و یک مرد، با قد های طبیعی خود قرار گرفته اند. آن‏ها نیز با همان مصالح سرشته شده اند ولی پریده رنگ‏تر هستند.

یکی از آن‏ها در جلوی دست تماشاگران قرار گرفته است. دومی عقب‏تر و سومی بازهم عقب‏تر. آن‏ها لباس‏های هر روزی خود را بر تن دارند. همان لباس‏هائی که آن‏روز صبح تصمیم گرفته اند بر تن کنند.

بدن‏هایشان با ریسمان‏هائی بسته شده که از سه چوب افقی آویزان هستند. سه چوبی که به نوبه خود از سقف آویزان شده اند. آن‏ها عروسک‏های خیمه شب بازی اند. چوب‏ها، میله‏هائی هستند که خیمه شب بازان غائب یا ناپیدا به وسیله آن‏ها، عروسک‏ها را حرکت می‏دهند.

انبوه چهره‏های موجود روی نقش برجسته، در حالی که دست‏هایشان را به هم می‏پیچند، به همه چهره‏هائی که در مقابلشان دیده می‏شود، می‏نگرند. دست‏هایشان به مرغان می‏ماند. ناتوان. آن‏ها دست‏هایشان را به هم می‏پیچند زیرا نمی‏توانند مداخله ای کنند. تصاویر به شکل نقش برجسته اند و نه به صورت سه بعدی. یعنی نمی‏توانند به دنیای واقعی، ملموس وارد شوند. آن‏ها نماد سکوت هستند.

سه پرسناژ اساسی، پر هیجان و بسته شده به ریسمان‏های خیمه شب بازان ناپیدا، با سر به زمین انداخته شده اند. در حالی که پاهایشان در هواست. این عمل دیگر بار و دیگر بار تکرار می‏شود تا این که سر آن‏ها بترکد. دست‏هایشان، تنه‏هایشان، صورت‏هایشان تحت تاثیر درد ناشی از ضربه متشنج است. دردی که پایانی برای آن نیست. این را می‏توان از پاهای آن‏ها مشاهده کرد. باز هم و باز هم.

من می‏توانم در میان تماشاگران نقش برجسته و قربانیان تکه تکه شده راه بروم. ولی این کار را نمی‏کنم. از این اثر نیروئی می‏تراود که من در هیچ اثر دیگری ندیده ام. این اثر زمینی را که روی آن بر پا شده، در اختیار خود گرفته و فضای بین تماشاگران آکنده از نفرت و انزجار و قربانیان در آستانه مرگ را مقدس کرده است. این اثر، کف یک پارکینگ را به « زمین زخمی شده » تبدیل کرده است.

این اثر، نوار غزه امروز را پیش گوئی می‏کرده است.

از آن زمان تا کنون، بر اساس تصمیم مقامات فلسطینی، بالای تپه الرابوه، گرداگرد مزار محمود درویش را نرده کشیده و روی آن یک هرم شیشه ای قرار داده اند. امکان ندارد نزدیک او روی زمین بنشینی. با وجود این، کلماتش به گوش ما می‏نشیند و ما می‏توانیم آن‏ها را تکرار کنیم و به این کار ادامه دهیم.

من در مورد جغرافیای آتش‏فشان‏ها به کار مشغولم

از غم واندوه گرفته تا ویرانی‏ها

از زمان لوت تا زمان هیروشیما

همانند این‏که هرگز نزیسته بودم

با تشنگی ای که شناخت آن برایم باقی مانده است

شاید اکنون دور شده

و دیروز نزدیک شده باشد

بنا بر این دست اکنون را می‏گیرم تا با هم در کناره تاریخ ره بپیمائیم

و از زمان ادواری بپرهیزیم

با آشوب بزهای کوهستانیش

چگونه سرزمین من می‏تواند نجات یابد؟

به سرعت عصر الکترونیک

یا به کندی کاروانم در بیابان؟

من تا پایان زندگیم کار دارم

همانند این‏که دیگر فردائی در پیش رویم نباشد

بنا بر این

به تپش مورچه وار قلبم

به آرامی به آرامی

گوش فرا می‏دهم...

John BERGER

جان برگر: نويسنده انگليسي، آخرين کتاب منتشر شده ازاو: "از حالا ببعد"، انتشارات اليويه، پاريس، ٢٠٠٦.
اسناد پيوسته

https://ir.mondediplo.com/