نگاهی به اسلو الگوی یک شکست

مقالات
شخصی سازی فونت
  • کوچکتر کوچک متوسط بزرگ بزرگتر
  • Default Helvetica Segoe Georgia Times

روند اسلو می توانست به موفقیت منجر شود اگر اسرائیل تلاش می کرد شرایط خود را برای رهبری فلسطین قابل قبول کند. رهبری ای که تمایل خود را برای سازش نشان داده بود و مشروعیت کافی برای امضای توافق را داشت. اما اسرائیل درست برعکس عمل کرد و به تلاش استعماری خود بدون مواجهه با موانع زیادی ادامه داد. با این حال، چشم انداز های جدید جهانی می تواند وضعیت را تغییر داده و به فلسطینی ها شانسی دوباره دهد.

ترجمه‌ها: français english فارسى
ترجمه از فرانسه شروین احمدی

آنچه در سپتامبر ۱۹۹۳ به نظر می‌رسید لحظه‌ای خجسته در تاریخ مناقشه اسرائیل و فلسطین و حتی فراتر از آن باشد، دستاورد دیپلماسی شدید در سایه ای بود که تحت حمایت نروژ ماه‌ها پیش از آن جریان داشت. این روند منجر به مجموعه ای از توافقات موسوم به «توافق اسلو» شد که ایجاد یک تشکیلات خودمختار موقت فلسطین (PA) در بخش هایی از اراضی اشغالی فلسطین و طبقه بندی مجدد سرزمین ها تحت عنوان مناطق A، B و C را فراهم کرد.این طبقه بندی امروز هم وجود دارد، حداقل روی کاغذ.

اما امروز در سپتامبر ۲۰۲۳، سالگرد توافق اسلو به جای بزرگداشت و جشن، نادیده گرفته می شود و این توافق بیشتر بمثابه الگوی شکست «فرایند صلح» مورد بررسی قرار می گیرد. کمتر از ۲۶ ماه پس از اینکه اسحاق رابین، نخست وزیر اسرائیل و یاسر عرفات، رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف)،باهم دست دادند و با این عمل سبب امیدوارای بسیار شدند، رابین توسط یک یهودی افراطی در جریان یک تظاهرات صلح در میدان مرکزی تل آویو ترور شد. کمتر از یک دهه بعد، عرفات نیز دیگر به دنیای زندگان تعلق نداشت، زیرا پس از نزدیک به ۳۴ ماه محاصره توسط نیروهای اسرائیلی در مقر خود در رام الله ، با مرگی بی شک «غیرطبیعی» فوت کرد.

شرایط در محل اکنون بسیار کمتر از ۳۰ سال پیش برای صلح مساعد است. فقط یک مثال: تعداد شهرک نشینان غیرقانونی اسرائیلی ساکن کرانه باختری اشغالی در این مدت چهار برابر شده است. تنها باری که اسرائیل جلوی شهرک نشینان را گرفت (در سال ۲۰۰۵)، آنرا به صورت یکجانبه، بدون مذاکره و خارج از چارچوب «فرایند صلح اسلو» انجام داد.

از انتفاضه تا امکان توافق

دورانی که ظهور روند اسلو را امکان پذیر کرد - هم در سطح ویژگی های میدانی اسرائیلی- فلسطینی و هم در سطح ژئوپلیتیک منطقه - به پایان رسیده است. «روند اسلو» مربوط به دورانی بود که به گذشته تعلق دارد. درک زمینه آن زمان و اکنون، برای تصور آینده ای متفاوت برای درگیری فلسطین-اسرائیل و توسعه راهبردی برای دستیابی به آن ، ضروری است.

در سطح میدانی، مشخصه سال‌های بلافاصله قبل از توافق اسلو ، یک خیزش مردمی بزرگ فلسطینی در سرزمین‌های اشغالی کرانه باختری، غزه و بیت‌المقدس شرقی (در آن زمان تحت اشغال اسرائیل به مدت دو دهه) بود که انتفاضه نام گرفت. جناح‌های سیاسی فلسطین با فعالیت زیرزمینی، جنبش‌های زنان، اتحادیه‌های کارگری و بخش‌های بزرگی از جامعه مدنی در یک سری اعتصابات، اعتراضات، نافرمانی های مدنی و درگیری‌های عمدتاً غیرمسلحانه علیه ارتش اشغالگر اسرائیل و مدیریت نظامی آن شرکت کردند.

پاسخ اسرائیل اگرچه وحشیانه بود، اما درعین حال عملکردی همچون یک زنگ خطر را نیز داشت. اگر اشغالگری توانسته بود بدون پرداخت هزینه برای اسراییل طی دو دهه ادامه یابد، با انتفاضه اول دیگر چنین نبود. در سطح بین‌المللی، اسرائیلی‌ها خود را در مرکز توجهی بی‌سابقه و تحت فشاری نا معمول قرار دادند. اما سازمان آزادیبخش فلسطین که پس از تبعیدش از لبنان در تونس مستقر شده بود نیز تحت فشار قرار گرفت و به نظر می‌رسید رهبری آن در خارج در حال از دست دادن نفوذ خود بر جناح‌های داخل سرزمین‌های اشغالی فلسطین است.

وضعیت بحرانی که رهبری ساف در آن قرار گرفت با اولین جنگ خلیج فارس به رهبری ایالات متحده در سال ۱۹۹۱ پس از تهاجم عراق به کویت تشدید شد . رهبری ساف از صدام حسین علیه ائتلافی که بسیاری از کشورهای عربی در آن شرکت داشتند، حمایت کرده بود. جنگ خليج فارس و حمايت چند كشور عربي از واشنگتن نيز که تا حدودي اسباب زحمت اسرائيل شده بود، منجر به آغاز يك روند صلح چندجانبه در مادريد شد(كشورهاي عربي در آن زمان خواستار پيشرفت هائی در مورد مسئله فلسطين شده بودند). با توجه به اصرار اسرائیل بر عدم حضور رسمی ساف (در واقع، این یک هیئت مشترک فلسطینی و اردنی در مادرید با اسرائیلی ها مذاکره می کرد)، مذاکرات فلسطین و اسرائیل توسط رهبران داخلی هدایت شد. این رهبران فلسطینی که به خوبی از سیستم اشغالگری و انکار حقوق فلسطینی توسط اسرائیل آگاه بودند، از حرکت انتفاضه بهره برده و ثابت کردند که مذاکره کنندگانی سرسخت و خواهان پیشرفت هستند. سازمان آزادیبخش فلسطین به حاشیه رانده شده و اسرائیل که هیجان زده و بی قرار بود، هر دو از تلاش برای یافتن فضای گفتگوئي سود می بردند که چارچوب موجود را دور بزند.

چند سال قبل، ساف با ایالات متحده روابط برقرار کرده و رسماً موضع خود از دفاع برای ایجاد دو کشور را اعلام کرده بود (در نشست شورای ملی فلسطین [PNC] در الجزیره در سال ۱۹۸۸). ساف به این نظر رسیده بود که یک توافق می تواند امکان رسیدگی به مسائل مطرح شده در جنگ ژوئن ۱۹۶۷ و همچنین مسائل مربوط به اشغال (و در نتیجه، به دست آوردن یک کشور فلسطینی تنها در ۲۲ درصد از سرزمین) را ممکن سازد. هرچند برای آن می بایست سوالات مطرح شده توسط نکبه ۱۹۴۸، سلب مالکیت و تقسیم زمین کنار گذاشته یا دست کم به تعویق انداخته می شد. روشن بود که آوارگان فلسطینی می بایست بهای این تلاش برای کاهش متغیرهای درگیری از سال ۱۹۴۸ به ۱۹۶۷ را بپردازند. آنها اغلب مخالفت خود را با این امر به شدت ابراز کرده بودند.

به نظر می رسید که یک اردوگاه سیاسی در اسرائیل ، هرچند نه بصورتی پایدار، آماده دستیابی به توافقی در مورد همین مسائل مربوط به سال ۱۹۶۷ - در درجه اول مرزها و سرزمین- هستند. انتخابات ۱۹۹۲ در اسرائیل، دولتی به رهبری رابین را به قدرت رساند که متشکل از حزب کارگر و متحد جناح چپ آن، میرتس بود و حمایت دو حزبی که در آن زمان نماینده شهروندان عرب فلسطینی اسرائیل بودند را داشت(سپس حزب سنت گرای مذهبی افراطی شاس رسماً به ائتلاف پیوست). به نظر می رسید که چشم انداز توافق فلسطین و اسرائیل در حال ظهور و در افق قابل مشاهده است.

یک لحظه مناسب
شرایط بین المللی نیز به همان اندازه متفاوت بود. به نظر می رسید که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد آغازگر دوره ای از جهان تک قطبی بی سابقه ای است. موفقیت آمریکا در جنگ خلیج فارس و ائتلافی که توانست حول آن تشکیل دهد، نمونه ای از آن بود . این ایده که قدرت بی چون و چرای آمریکا می تواند به توافق صلح خاورمیانه منجر شود غیرقابل انکار به نظر می رسید، حتی اگر کاملاً اینطور نبود.

اما یک دهه بعد، ایالات متحده «جنگ جهانی علیه تروریسم» را اعلام کرد که منجر به دومین مداخله نظامی طولانی مدت در عراق (و همچنین افغانستان) شد. جنگ هائی ویرانگر برای امریکا که موجب زایش تصوری اغراق آمیز در مورد تهدیدی شد که ایالات متحده در معرض آن قرار داد. این آزمون سخت، قدرت و اعتبار این کشور را تضعیف کرد و در عین حال در خود ایالات متحده، مخالفت گسترده علیه چنین تعهدات خارجی ای را برانگیخت.

اگر پنجره ای برای «لحظه اسلو» وجود داشت، همان دهه ۱۹۹۰ بود . در واقع، تاریخ انقضای اقدامات موقتی که به عنوان بخشی از روند اسلو به اجرا گذاشته شد، ماه مه ۱۹۹۹ تعیین شده بود.

ایالات متحده نتوانست امتیازات لازم را از اسرائیل بگیرد، حتی برای یک توافق حداقلی بر اساس خطوط ۱۹۶۷، که برای طرف اسرائیلی بسیار سودمند بود. می توان از خود پرسید که آیا سیاست آمریکا اصولا توانائی و جنم انجام چنین کاری را دارد یا اینکه دولت های آمریکا هرگز حتی در این راه کوشیده اند.

رهبری فلسطین نیز مسلماً بی تقصیر نبود. انتقاد های جدی بر تمرکز آن بر خشونت و سوء مدیریت نهادها وارد است. حملات به غیرنظامیان بی گناه اسرائیل بدون شک تلاش های صلح را تضعیف کرد و این حملات در ابتدا به دنبال اقدامات تجاوزکارانه اسرائیل انجام گرفت (مانند کشتن نمازگزاران مسلمان توسط باروخ گلدشتاین در مسجد ابراهیم در الخلیل در فوریه ۱۹۹۴). مقاومت مسلحانه ویژگی هر مبارزه آزادی‌بخش است ، فلسطینی‌ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند. فرض اینکه مقاومت در شرائط ادامه اشغال و شهرک سازی اسرائیل پایان یابد، در بهترین حالت ساده لوحی اسلو و در بدترین حالت یک دام از پیش طراحی شده بود.

شاید بزرگترین شکست سازمان آزادیبخش فلسطین در تفسیر نادرست آن از نیات دیگران و زمینه سیاسی ژئوپلیتیکی، منطقه ای و میدانی باشد، نقصی که امروزه به صورتی حیرت آور همچنان پابرجاست.

خدمت به منافع اسرائیل
اما تمایل به تقسیم مسئولیت به طور مساوی بین طرفین نه تنها نادرست و تا حد زیادی بی ربط به ماجراست ، بلکه اساساً از اصل موضوع نیز غافل می شود. اسلو بر اساس شرایط مناسب برای اسرائیل و تا حد زیادی توسط آن بنا شده بود. تثبیت این فرضیه دستاورد قابل توجهی برای تشکیلات صهیونیستی به رهبری اسرائیل خواهد بود.

این امر به اسرائیل اجازه می‌داد تا به رسمیت بین‌المللی غیرقابل انکاری برای دولتی دست یابد که ماهیت قوم گرایانه اش را بر بیش از ۷۸ درصد فلسطین اشغالی مسلط می کرد، جنبش ملی فلسطین از حقوق پناهندگان چشم پوشی می نمود و احتمالاً از خواسته‌های خود در مورد اخراج و سلب مالکیت فلسطینیان در سال ۱۹۴۸ در طی نکبه صرف نظر می کرد. و این همه حتی قبل از در نظر گرفتن خواسته های سختگیرانه تر اسرائیل برای تقسیم سیاسی احتمالی اورشلیم و «شهر قدیم»، انتظام امنیتی و خلع سلاح دولت فلسطین، که همگی بخشی از یک سلسله مطالباتی بود که این به اصطلاح دولت را از داشتن یک حاکمیت معنادار محروم می کرد.

علیرغم تمام آنچه در مورد عدم موفقیت اسلو گفته شد، ممکن است یادآوری یک نکته کافی باشد: تنها راهی که روند اسلو، به عنوان یک طرح اسرائیل، می‌توانست موفق شود، این بود که اسرائیل تلاش بیشتری برای ایجاد شرایط حل و فصل انجام دهد تا حداقلی قابل قبول برای رهبری فلسطینی مهیا گردد، رهبری که از قبل تصمیم سخت (گذر از روبیکون *) بزرگی برای تمایل خود به سازش را گرفته بود و مشروعیت کافی برای امضای توافق را داشت.

ترجمان این امر در چارچوب مذاکره چه می توانست باشد: تاوان بیشتر در مبادله اراضی به عنوان مثال، تقسیم واقعی و به اشتراک گذاشتن اورشلیم و شهر قدیم، کنار گذاشتن خواست های نامناسب در حوزه امنیت و سایر موارد، زبان آشتی‌آمیز، جبران خسارت و به رسمیت شناختن حقوق پناهندگان . این جزئیات شاید کمتر از اصل مهم باشد. اما هرگز در عمل آزمایش نشدند.

در واقع، اسرائیل از پیش و بدون مصلحت اندیشی تمایل فلسطینی ها به سازش را امری قطعی شده پنداشت و به گرفتن امتیازات بی پایان تا جائی که دیگر ممکن نباشد، ادامه داد. اولین قدم‌های رابین را می‌توان ابتکارات کوتاه‌مدت برای مدیریت شرائطی حساس ارزیابی کرد (عرفات نیز احتمالا یک مانور تاکتیکی را دنبال می کرد). موفقیت در این چالش که برای جنبش صهیونیستی نیز اهمیت داشت، به این بستگی داشت که آیا یک تعادل استراتژیک با فلسطینی ها امکان پذیر است، یعنی رسیدن به یک توافق اصولی و پذیرش متقابل. اما در عمل چنین نشد. بنیامین نتانیاهو حتی زمانی که درگیر یک مذاکره صلح ساختگی شد، از مواضع خود عدول نکرد و ادعا نمود که از او حمایت می شود. به نظر می رسید که فشار از بین رفته بود.

این به طور خلاصه داستان اسلو است. صهیونیسم آنقدر ریشه دوانده بود که نمی توانست کوچکترین مصالحه ای را قبول کند و مواضعی در جهت پذیرش وجود دیگری را پیرامون مسئله فلسطین بپذیرد. جا دارد یادآوری شود که اشتباه است که با مقایسه معاهدات صلح اسرائیل با اردن و مصر انتظار داشته باشیم که تل آویو در روابط خود با فلسطینی ها عاقلانه عمل کند.

ده سال پس از امضای پروتکل اسلو، بازی تمام شده بود. زمانی که آریل شارون در تابستان ۲۰۰۵ از غزه عقب نشینی کرد، صراحتا اعلام کرد که با این کار قصد دارد خود را در کرانه باختری مستقر کند و هرگونه چشم انداز صلح با فلسطینی ها را در «ظرف شیشه ای از فرمالدئید» قرار دهد. این جمله ای بود که مشاور و مذاکره کننده اصلی وی، دوو وایسگلاس به زبان آورد.

زمانی که ایهود اولمرت به پای میز مذاکره آمد (و او بارها مدعی شد که به توافق نزدیک بوده است)، اسرائیلی ها مزورانه ادعا می کردند که گویا یک توافق از نظر سیاسی در داخل قابل قبول و اجرا است. اما طرف فلسطینی آنها، دیگر نمی توانست ادعا کند که از اختیارات کافی برای چنین توافقی برخوردار است. واقعیت‌های آنروز نه‌تنها شباهت چندانی با آغاز دوران اسلو نداشت، بلکه زمینه‌های ژئوپلیتیک محلی و جهانی را نیز عمیقا تغییر یافته و ناشناخته بود.

زبان صلح در خدمت رفتارهای غیرقانونی
جای تعجب نیست که بسیاری از ساختارها و زبان میانجی(lingua franca) اسلو هنوز باقی مانده است ( مفهوم مناطق A، B و C، تشکیلات خودگردان فلسطین و همکاری امنیتی). با دنبال کردن بیانیه‌های اجلاس‌های بین طرفین که هنوز تحت نظارت «روند صلح» برگزار می‌شود، یا سخنرانی‌های بی‌پایان رهبران سیاسی آمریکا و دیگران ، متون و افسانه‌های تقریباً تشریفاتی این روند را باز می‌یابیم: خواست از سرگیری مذاکرات، اقداماتی برای اعتمادسازی، بهبودهای اقتصادی تحت اشغال و البته همیشه تمایل به «راه حل دو دولت ».

اما هیچ کدام از اینها به واقعیت های میدانی شباهت ندارند. شکاف هر چه آشکارتر شده است، این یک «فرایند صلح» پوتمکین (فریب دهنده چشم) است که همه نشانه‌های فترت بیمارگونه ای را دارد که آنتونیو گرامشی به آن اشاره کرده است. تمام کلمات اسلو را می توان در متن یک سخنگوی وزارت خارجه واشنگتن مشاهده کرد: آنها هیچ معنایی ندارند و فقط مرده ای از گور برخاسته (زامبی) هستند. ادامه یافتن این نمایش مسخره به دلیل بی تحرکی و آسودگی ای است که به اسرائیل و حامی آمریکایی آن اهدا می کند.

آنچه اکنون داریم زبان صلحی است که در خدمت اقدامات غیرقانونی، محروم کردن از حقوق و آپارتاید می باشد. سی سال بعد از اسلو ، این تمامی میراث غم انگیز آنست. اما از بسیاری جهات، این اهمیتی ندارد، زیرا در نبرد عقاید، زبان صلح در حال شکست خوردن است. ما در دوران متفاوتی برای اسرائیلی ها و فلسطینی ها و همچنین ژئوپلیتیک جهانی زندگی می کنیم.

یکی از جالب ترین پدیده ها، اتفاقاتی است که در گفتمان سیاسی و نهادهای سیاسی اسرائیل می گذرد. اردوگاه اسلو دیگر وجود ندارد. حزب کارگر و میرتس ۵۶ نفر از ۱۲۰ نماینده پارلمان اسرائیل در ائتلاف سال ۱۹۹۲ به رهبری اسحاق رابین را تشکیل می دادند. این تعداد به تنها چهار کرسی کاهش یافته است (چهار کرسی برای حزب کارگر، هیچ کرسی برای میرتس). سیاست پارلمانی رژیم صهیونیستی در حال حاضر اساساً در میدانی بین تداوم استقرار تدریجی اشغالگری و تسریع جنبش «پیروزی فوری» در گردش است و به سمت افزایش سلب مالکیت و از سرگیری پاکسازی قومی حرکت می کند (گفتمان سیاسی اسرائیل مملو از تهدید است. نکبه دوم). نبرد بین حامیان سربلند آپارتاید و کسانی در جریان است که آن را انکار می کنند و در عین حال شرایط را برای توسعه آن تداوم می بخشند.

شکست اسلو شرایطی را ایجاد کرد که در آن برتری طلبی یهودی بر دموکراسی مسلط شد و امکان ظهور نیرویی را در داخل دولت به نمایندگی از بتسلئیل اسموتریچ، ایتمار بن گویر و بخش بزرگی از لیکود فراهم کرد. بنابراین جای تعجب نیست که اعتراضات طرفداران «دموکراسی»، که مخالف برنامه اصلاحات قضایی ائتلاف به رهبری نتانیاهو است، آشکارا از پرداختن به بزرگترین چالش دموکراسی که همانا رژیم تبعیض و اشغالگری تحمیل شده به فلسطینیان است ، اجتناب می کند.

جنایت آپارتاید، یک همدستی مشترک ؟
همانطور که در نامه اخیر دانشمندان برجسته اسرائیلی و خارجی تحت عنوان «فیل در اتاق» برجسته شده است(۱)، تا زمانی که فلسطینیان تحت یک رژیم آپارتاید زندگی کنند، هیچ دموکراسی ای برای یهودیان در اسرائیل وجود نخواهد داشت». مخالفت جدی و طرفداری از صلح واقعی با صداهائی خارج از پارلمان و تقریباً معاند، بلوک ضداشغال و ضد آپارتاید، جامعه مدنی اسرائیل - یهودی و عرب- فلسطینی – حمایت می شود. «فرایند صلح» در گفتمان اسرائیل ادامه دارد، اما نیروهای سیاسی در پارلمان که از آن حمایت می‌کنند، خود را با واقعیت همسو کرده‌اند و این چیزی نیست جز اعمال مدیریت، کنترل و سلب مالکیت از فلسطینی‌ها. «فرایند صلح» به عنوان روند ایجاد برابری، احیای حقوق و «صلح»( جرات گفتن آنرا داشته باشیم)، طرفداران کمی دارد.

همچنین جای تعجب نیست که این واقعیت به طور فزاینده ای بر اساس قوانین بین المللی به عنوان جنایت آپارتاید شناخته می شود. این چیزی است که نه تنها سازمان‌های فلسطینی، بلکه سازمان‌های اصلی حقوق بشر اسرائیلی از جمله B’Tselem، Yesh Din و Adalah و از سال‌های ۲۰۲۱-۲۰۲۲، دیده‌بان حقوق بشر و عفو بین‌الملل نیز آنرا تائید می کنند. این موضوعی است که احتمالاً زمانی که مجمع عمومی سازمان ملل موضوع اشغال طولانی مدت اسرائیل را بررسی کند، به دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) ارجاع خواهد داد. چندین کشور مشاهداتی را به دیوان بین‌المللی دادگستری ارائه کرده اند که مبنایی بر اساس حقوق بین الملل برای تعیین کشوری که آپارتاید را اعمال می کند، ایجاد کرده است.

همه اینها بر سیاست و سازمان فلسطین بی تاثیر نبوده است. واقعیت‌های میدانی و چارچوب‌بندی مجدد حوزه عمل و مسئولیت ها ، نهادهای خودمختار فلسطینی را که توسط اسلو (دولت خودگردان فلسطین) ایجاد شده‌اند، در موقعیتی خاص قرار داده است. انتخابات نهادهای آن ۱۷ سال است که برگزار نشده و اغلب به تعویق افتاده یا لغو می شود. آنها مدتهاست که اهمیت سیاسی خود را برای فلسطینیان، اعتبار و نمایندگی خود را از دست داده اند.

حتی ویرانگرتر از این. در چارچوب تحلیل آپارتاید، فقط یک قدم باقی مانده که تشکیلات خودگردان همچون بخشی از ساختارهای آپارتاید داوری شود، نوعی خود مدیریتی «بانتو» * فلسطینی که در خدمت رژیم آپارتاید است. همکاری امنیتی با اسرائیل که در رأس این هرم مشارکت قرار دارد، در میان فلسطینی ها به شدت منفور است و به طور فزاینده ای توسط نیروهای مقاومت نسل جوان مورد اعتراض قرار می گیرد.

ساف همچنان والا ترین ساختار ملی فلسطین باقی مانده ، اگرچه در طول سال ها تا حدودی تشکیلات خودگردان فلسطین جایگزین آن شده است. خود سازمان به طور رسمی وجود آپارتاید را مطرح کرده است و به طور فزاینده ای بخشی از دستور کار بین المللی اش شکایت حقوقی از آن است. تنش میان ساف و تشکیلات خودگردان در طول زمان پایدار نخواهد بود. ادامه موجودیت تشکیلات خودگردان فلسطین که تجسم روند اسلو است، و پیوستگی ساختارهای نهادی فلسطینی با «روند صلح» شاید آخرین خشت های باقی مانده باشد. اما این یک ساختار سیاسی خالی از محتوا، با نمایندگی ضعیف ، غرق در نفاق و به طور فزاینده ای وابسته به ابزار سرکوب علیه مردم خود است. سازماندهی و بسیج حول کمیته ملی انزوا، عدم سرمایه گذاری و تحریم اسرائیل (BDS) اکنون انسجام سیاسی و اهمیت فزاینده ای یافته است. بحث هایی که در مورد استعمار زدایی و حقوق پناهندگان مطرح می شوند، در حال افزایش است.

تضعیف سلطه آمریکا
اگرچه زمینه سیاسی در محل هیچ ربطی به شرایط اوایل دهه ۱۹۹۰ ندارد، اما زمینه ژئوپلیتیک نیز به همین اندازه عمیقا تغییر یافته است. دوران جهان تک قطبی آمریکا بسر رسیده است. ما در عصر تحولات بی وقفه ژئوپلیتیکی زندگی می کنیم. قدرت های جدید به اصطلاح نوظهور ظاهر شده اند . جهان چند قطبی یک واقعیت و عدم تعهد جدیدی ظهور یافته است، اعلام گسترش بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی) در جریان اجلاس ژوهانسبورگ (اوت ۲۰۲۳) تنها آخرین نمونه از این پیشرفت است.

تاکنون، انسداد سیاست ملی فلسطین، اعمال این تحول را در درگیری اسرائیل و فلسطین به تاخیر انداخته است. اما به همان میزان که معافیت از مجازات آمریکا از بین می رود، مصونیت اسرائیل نیز پایان می یابد. در روند محکم شدن جایگاه ساختارهای جهانی جدید ، بعید است که پرونده فلسطین و اسرائیل تحت تأثیر قرار نگیرد. تنها زمانی که سیاست‌ها و استراتژی‌های فلسطین از نو دسته‌بندی، جمع‌آوری و مفهوم‌سازی شوند است که تغییرات به سرعت ایجاد خواهند شد. برخی از مهم‌ترین قدرت‌های جنوب، چه به دلایل تاریخ استعماری و یا آپارتاید، چه به دلایل سیاسی داخلی و چه به دلیل رد اجرای گزینشی قوانین بین‌الملل توسط واشنگتن، دیدگاهی بسیار متفاوت از دیدگاه ایالات متحده به درگیری فلسطین و اسرائیل دارند. تغییر سریع فضای ژئوپلیتیک خطراتی را به همراه دارد و منجر به روندهای سیاسی می شود که همگی مثبت نیستند.

ماندگاری پارادایم اسلو چشمگیر است. جایگزینی آن آسان نخواهد بود. اسرائیل یک قدرت منطقه‌ای است که بسیاری آن را یک قدرت جهانی متوسط می‌دانند : مجهز به سلاح هسته‌ای، صادرکننده سخت‌افزار نظامی پیشرو، متخصص در فناوری (و اغلب صادرکننده خطرناک عناصر مخرب این تخصص فناوری). این کشور همچنین یکی از بازیگران ژئوپلیتیک جدید است. اما رژیم آپارتاید برپا شده توسط اسرائیل محبوبیتی ندارد و مقامات را مجبور به اتخاذ اقداماتی می کند که باعث ایجاد اختلاف می شود.

خطوط طرح مسئله اسراییل-فلسطین پس از اسلو در حال ظهور است. این احتمال وجود دارد که آنها بخشی از یک جهان چند قطبی باشد، که توسط غیرغربی ها تعریف شود و به جای دفاع از یک سرزمین، بر مبارزه برای برابری تمرکز کند. و شاید این خوشبختی فرا رسد که اهداف آن نه تنها شامل رهایی فلسطینیان از محرومیت از حقوق و آزادی‌هایشان باشد، بلکه اسرائیلی‌های یهودی را نیز از تداوم یک رژیم برتری‌طلب غیرانسانی، ویرانگر روح و در نهایت ناامن رهایی بخشد.

* گذر از روبیکون: اشاره به ماجرای تاریخی گذار ژولیوس سزار از رودخانه روبیکون برای رسیدن به رم دارد و به معنی شرائطی است که یک فرد تصمیمی حیاتی و بی بازگشت می گیرد

** بانتو نام یک قوم و خانواده زبانی در آفریقا است که بیش از ۴۰۰ گروه قومی را از کامرون تا آفریقای جنوبی در بر می‌گیرد. در تمامی زبانهای بانتو، واژهَ بانتو به معنی انسان است .رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی سیاهان آن کشور را به‌طور رسمی «بانتوها» می‌نامید.

۱- The Elephant in the Room, 10 août 2023.

https://ir.mondediplo.com/