بعد از اعتراضات اخیر دیماه در ایران، بخش عمده تحلیلگران سیاسی عدم آلترناتیو و عدم رهبری در این اعتراضات را یکی از نقاط ضعف آن خواندند. با توجه به اینکه انقلاب ١٣٥٧ به عنوان یکی از نزدیکترین تجربه جامعه ایران که به سرنگونی رژیم سلطنتی منجر شد و امروز نیز افق سرنگونی جمهوری اسلامی به مسئله اصلی جامعه ایران تبدیل شده است! بررسی تجربه انقلاب ١٣٥٧ می تواند برای نسل جوانی که بعد از این انقلاب و در جمهوری اسلامی به دنیا آمده اند درس ها و تجربه های گرانبهایی به همراه داشته است. به همین دلیل سایت پیشوند  در یک پانل،  چند سوال اصلی در مورد انقلاب ١٣٥٧ با خالد حاج محمدی، بهرام رحمانی و محمد فتاحی  در میان گذاشته است . 

1- از نظر شما زمینه و ریشه انقلاب ۵۷ چه بود و این انقلاب چه خصلتی داشت؟ انقلابی ضد امپریالیستی، یا اسلامی، استقلال طلبانه، برای عدالت اجتماعی و آزادی و .... بود؟

 خالد حاج محمدی: انقلاب ٥٧ در زمانی اتفاق افتاد که بحران اقتصادی از چند سال قبل شروع شده بود. دوره رشد و شکوفایی تمام شده بود و کم کم بیکاری و فقر و اتکا یک جانبه به درآمد نفت و همزمان ورشکستگی بخشی از مراکز تولیدی به مشکلات جدی تبدیل شده بود. در مقابل این اوضاع بورژوازی ایران و مشخصا دولت شاه افق و استراتژی روشنی که بتواند جامعه را امیدوار کند و حل معضلات فوق در چشم انداز باشد، نداشت.

علاوه بر این در آن دوره قدرت و حاکمیت در دست عده بسیار قلیلی جمع شده بود. آزادی احزاب حتی برای بورژوازی ایران وجود نداشت. به این اعتبار بخش وسیعی از سخنگویان بورژوا و نمایندگان و...آن احساس میکردند اهرم قدرت در دست شاه و دربار قبضه شده و آنها نقشی ندارند و ناراضی بودند. لذا سطلنت لخت و عریان و حاکمیت بدون گوشت و پوست در مقابل جامعه قرار داشت، و موقعیتش در مقابل بحرانهای سیاسی که شروع شده بود بشدت شکننده بود.

در نتیجه استبداد سیاسی و خفقان و فشارهای مراکز پلیسی و امنیتی و بستن در هر نوع اعتراض و انتقادی و ابراز وجودی، نه تنها پایین جامعه بلکه بخشی از بورژوازی و متفکرین و قلم زنان و روزنامه نگار و همه و همه، کل جامعه را نفس بر کرده بود.

کل این اوضاع دستگاه سلطنت را در موقعیت بشدت ضعیفی قرار داده بود. توجه داشته باشید که جامعه ایران انقلاب مشروطه را از سر گذرانده بود، توقعاتی در میان اقشار مختلف جامعه از زندگی و رفاه تا آزادی های سیاسی وجود داشت. تاثیرات آن انقلاب و اینکه میتوان بالا را به زیر کشید و... در امتداد و در انقلاب ٥٧ تاثیر داشت.

در مورد خود انقلاب ٥٧ برخلاف ادعاهایی که اکنون نیروهای از قدرت رانده و سرنگون شده در سال ٥٧ و خود جمهوری اسلامی (که تلاش میکند خود را نتیجه انقلاب و انقلاب ٥٧ را اسلامی نام بگذارد) و میدیای امثال بی بی سی و طیفی از اپوزیسیون بورژوایی، انقلابی چپ، بود. توده وسیعی از مردم محروم، کارگران و اقشار پایین جامعه نه برای اسلام و به قدرت رسیدن ارتجاع اسلامی که علیه فقر و استبداد مطلق و برای رسیدن به رفاه و آزادی به میدان آمدند. اعتراضات آن دوره، برخلاف تصویر رایج جمهوری اسلامی و میدیای رسمی، نه از حوزه علمیه و مساجد که از محلات حاشیه ای و فقیر نشین تهران شروع شد. پدیده جمهوری اسلامی و نقش آن و قدرت گرفتن آن نه نتیجه آن انقلاب که نتیجه یک پروسه تلاش ارتجاع اسلامی به کمک و با تدبیر دول غربی و کمکهای همه جانبه تبلیغاتی آنها، برای دست بدست شدن قدرت از شاه به جریان اسلامی و تقابل با انقلاب در جریان بود. کسی نشست گوادلوپ و تدابیر دول غربی برای تامین جایگزینی مناسب به جای شاه را فراموش نمیکند. آن زمان بحث کمربند سبز علیه روسیه و تقابل دو قطب شرق و غرب در جریان بود. از نظر غرب در آن دوره خمینی و جریان اسلامی بهترین گزینه به جای سلطنت پهلوی در جامعه ایران انقلاب دیده و فضای چپ در همجواری شوروی بود و به همین دلیل زیر بغل خمینی را گرفتند. بعلاوه از قیام ٢٢ بهمن تا اعمال حاکمیت جمهوری اسلامی و تحمیل شدن آنها به جامعه یک پروسه جدال سنگین همراه با یک نسل کشی جدی و همزمان یک لشکر کشی به کردستان که به سنگر مقاومت و دفاع از دستاوردهای انقلاب تبدیل شده را داریم. به این اعتبار پدیده جمهوری اسلامی نتیجه این اتحاد ارتجاعی و نتیجه شکست آن انقلاب بود.

مولفه دیگری که نشان از چپ بودن این انقلاب دارد، نقش طبقه کارگر در آن است. طبقه کارگر در انقلاب ٥٧ نقش اساسی داشت. اعتصابات کارگری آن دوره نقش اساسی در تقابل جامعه با رژیم سلطنت و به زیر کشیدن آن داشت. همزمان با اعتراضات خیابانی، همزمان با تلاش جریانات اسلامی و شبکه های مساجد برای مهار انقلاب، ما شاهد ورود طبقه کارگر در بخشهای مختلف،  اعتصابات کارگری، شکلگیری شوراهای کارگری در مراکز تولیدی و ... بودیم. زمانی که طبقه کارگر به عنوان یک طبقه به میدان آمد و زمانی که اعتصابات نفت از تهران شروع شد و سرانجام کارگران نفت آبادان شیر نفت را بستند، سقوط سلطنت حتمی شد. انقلاب ٥٧ مهر طبقه کارگر را بر خود دارد. اینکه در چه پروسه ای و چگونه و چرا بعد از قیام ٥٧ سر طبقه کارگر بی کلاه ماند و ارتجاع اسلامی سر کار آمد، بحث مفصلتری می طلبد. اما طبقه کارگر، مردم محروم جامعه  و نسل جوان از دانشگاهها تا مراکز شهرها، نه برای جمهوری اسلامی و نه برای استقلال بلکه علیه استبداد، برای آزادی و رفاه انقلاب کردند.

ضد امپریالیسم و ضد وابستگی و به این اعتبار حاکمیت ملی، تولید ملی و مستقل و... اینها پرچم های سیاسی طیفی از جریانات راست و چپ ایران بود. هرچند ارتجاع اسلامی و خمینی و.. علیرغم پرچم ضد امپریالیستی که بدست گرفته بودند یا با آن معرفی میشند، خود آنها با کمک همان امپریالیسم و با نقشه آنها و دست بدست شدن قدرت از شاه به خمینی و علیه خصلت چپگرایی انقلاب ٥٧ و خطر چپ، سر کار آمد.

اما بهر حال خود چپ ایران هم با توهمات پوپولیستی آن دوره پرچم ایران صنعتی و "غیر وابسته و مستقل و ضد امپریالیسم" غرب، که پرچم بخشی از ناسیونالیست ایرانی بود را بلند کرده بود. اینها همگی پرچم جنبشهای سیاسی بودند که سرانجام جریان اسلامی بدست گرفت و به عنوان جریان ضد امپریالیست و ضد آمریکا و ضد شیطان بزرگ، تا چند دهه بعد از انقلاب ٥٧ هم ادامه یافت. به یک اعتبار ضد امپریالیست بودن و دفاع از سرمایه داران ایرانی غیر وابسته به امپریالیست، فصل مشترک جریان ملی اسلامی از جبهه ملی و بازرگان و.. تا خمینی و همراهانش تا حزب توده و کل طیف فدایی و بخشی دیگر از جریانات آن دوره بود. اما اینها چیزی در مورد خصلت انقلاب ۵۷ نمیگوید، خصلت اصلی آن انقلاب خصلت کارگری و عدالتخواهانه آن بود.

  بهرام رحمانی: ممنونم از این که مرا هم به این گفتگو دعوت کردید. انقلاب 1357 ایران، در نوع خود، و نیز در مقایسه با دیگر انقلاب‌های جهان، از لحاظ تکوین، حرکت، روند و نتیجه آن دارای ویژگی‌های کم‌نظیری بود. وجه مشترک پیدایش همه انقلاب‌ها، کم و بیش یک‌سان است. همگی ریشه طبقاتی و اجتماعی دارند، هنگامی که سرکوب و ظلم و فساد و بی‌کفایتی حاکمیت تحمل‌ناپذیر شد، توده‌ها به حرکت در می‌آیند، قیام می‌کنند، حاکمان سنتی را کنار می‌کشند، موانعی که بر سر راه‌شان قرار دارد، درهم می‌کوبند تا حاکمیت را واژگون سازند و به جای آن مدل سیاسی نوینی که امیال و آروزها و مطالبات و خواست‌های آن‌ها را تامین کند، بر پا سازند.

عواملی مهمی که انقلاب را شتاب می‌بخشد، کشمکش و درگیری در بالا و خشم و طغیان در پایین و بی‌زاری از مناسبات طبقاتی و ناسازگاری‌های اجتماعی و اقتصادی و محرومیت‌های غیرقابل تحمل هستند. مردم به پا خواسته می‌خواهند بر سرنوشت خویش حاکم گردند.

این پرسش در چند دهه اخیر بعد از وقوع انقلاب 1357 مردم ایران، همیشه مطرح بوده است که به‌راستی ریشه‌ها و زمینه‌های انقلاب 57 ایران، کدام‌ها بودند؟ هم سن و سال‌های من که در اوج جوانی، در بطن حوادث این انقلاب شرکت داشتیم و نقش فعالی نیز در آن ایفا کردیم قاعتدتا باید بتوانیم تحلیلی درست از وقوع این رویداد مهم تاریخی داشته باشیم. اما متاسفانه چنین نبوده است چرا که تاریخ ایران، اغلب تاریخ شفاهی بوده و این تاریخ نیز زودگذر و فراموش شدنی است. به علاوه برخی گرایشات سیاسی که خود در انقلاب حضور داشتند ده‌هاست که علیه آن دوره سخن می‌گویند و حتی به تحریف تاریخی نیز متوسل می‌شوند تا شاید تغییر فکری خود را به جای تغییر فکری جامعه بنشانند. یا این‌که نخواسته‌اند به هر دلیلی به تشریح و شفاف‌سازی در مورد چگونگی و چرایی وقوع انقلاب 57 مردم ایران بپردازند. حتی برخی با تمام قدرت تلاش می‌کنند این انقلاب مردمی و عظیم را «انقلاب اسلامی» بنامند! و یا به «توطئه خارجی» نسبت دهند. البته کسانی هم هستند که در این مورد نیز دست به تحلیل‌هایی اساسی زده و حوادث مکتوب تاریخ معاصر ایران و پدیده انقلاب ایران را مورد تجزیه و تحلیل درستی قرار داده‌اند. اما آن‌چه مسلم است اکنون و نزدیک به چهار دهه از وقوع انقلاب 1357، می‌گذرد اما هنوز هم نقاط سئوال برانگیزی در مورد چگونگی وقوع آن در اذهان محققین و افکار عمومی باقی است.

بی‌‌تردید برای درک بهتر از چرایی و زمینه‌های انقلاب 1357، ضروری است که همه عوامل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی داخلی و جایگاه ایران در معادلات و تاثیرت منطقه‌ای و جهانی نیز بایستی از منظر روانشناسی سیاسی مورد توجه و تحلیل قرار گیرد که از تاثیرات به‌سزایی در جهت‌دهی به سیاست‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و هم‌چنین نظامی کشور برخوردار بوده است. بنابراین نمی‌توان بدون توجه به این مسایل مهم داخلی و خارجی، آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. حال در این فرصت کوتاه، پرداختن به همه این مسایل امکان پذیر نیست. در حالی که در این بحث، نیاز به در نظر گرفتن اوضاع حاکم اقتصادی و سیاسی و فرهنگی حاکم بر ایران و کشمکش‌های جهان دو قطبی و شرایط منطقه‌ای و تاثیرات آن بر سیستم سیاسی ایران؛ ضروری است.

به‌نظرم، اگر یک نگاه کلی به زمینه‌های انقلاب 1357 مردم ایران بیاندازیم به این نتیجه می‌رسیم که این انقلاب، یک انقلاب «ضدسلطنت و ضدامپریالیستی» بود. ضدامپریالیست بودن مترادف با ضدسرمایه‌داری بودن نیست. چرا که گرایشات راست و چپ از این واژه استفاده می‌کنند یک واژه ابهام برانگیزی است از این‌رو، به عقیده من برای جلوگیری از هرگونه سوء‌تفاهم و برداشت نادرست نباید از این واژه استفاده کرد. بنابراین، بهتر است به جای ضدامپریالیست، ضدسرمایه‌داری به کار برده شود. به عبارت دیگر، خصلت طبقاتی دوران انقلاب 57، کم‌رتگ‌تر بود با وجود این که نیروی اصلی این انقلاب را کارگران، محرومان، حاشیه‌نشینان و ستم‌دیدگان تشکیل می‌دادند. هم‌چنین به نظر من همین عدم شفافیت طبقاتی، باعث سرکوب و شکست این انقلاب و به قدرت رسیدن گرایش به غایت عقب مانده سرمایه‌داری شد.

انقلاب 57 در ابتدا با طرح یک سری مطالبات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی از سوی معترضان همراه بود اما زمانی که بحث تغییر در جامعه ایران و سرنگونی حکومت پهلوی، برای خیلی‌ها جدی‌تر شد گرایشات مختلف سرمایه داری از ملی تا مذهبی و فاشیستی تا دولت‌های سرمایه‌داری قدرتمند جهانی، تلاش کردند این انقلاب را در مسیری کانالیزه کنند که لطمه‌ای به منافع‌شان در تحولات ایران وارد نکند. به ویژه تلاش کردند خصلت کارگری و چپ آن را هر چه بیش‌تر کم رنگ کنند. برای نمونه می‌توان به نقش مخرب رادیو بی‌بی‌سی، رادیوی رسمی دولت بریتانیا اشاره کرد که مبلغ و مروج گرایشات ملی - مذهبی شده بود. یا در ماه‌های آخر حکومت پهلوی، به کنفرانس دولت‌های قدرتمند جهانی‌(آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان) در گوادولوپ تاکید کرد.

هر کدام از این موارد اگرچه تا حدودی مورد توجه بسیاری از روشنفکران و تحلیل‌گران تاریخی ایران و قرار گرفته است و در این باره به تفصیل بحث و نوشته‌های گوناگونی ارائه شده است اما به‌نظر من این انقلاب نه یک حادثه ناگهانی داخلی و نه توطئه خارجی بود. به خصوص یک انقلاب سیاسی - اجتماعی نه با فرمان حزبی و دولتی آغاز می‌شود و نه با فرمان‌ و سرکوب آن‌ها خاتمه می‌یابد. اما روشن است که آن‌ها می‌توانند تاثیرات مثبت و منفی در روند انقلاب بگذارند و نهایت مسیر آن را تعیین کنند.

هنگامی که رضاشاه در پایان جنگ جهانی دوم، توسط متفقین به دلیل همکاری با هیتلر به تبعید فرستاده شد پسرش محمدرضا را نیز جانشین آن کردند. در آن دوران شایع بود که او فقط در کاخ خودش قدرت دارد و کسی او را به عنوان شاه به رسمیت نمی‌شناسد. محمد رضا شاه، در عین حال شخصیت ضعیف و نامصممی داشت به طوری که او، سال 1332 از کشور فرار کرد و پس از کودتای 28 مرداد 1332 برگشت. او در طی دوران قدرقدرتی خود، همواره در برابر بحران‌ها، موضع ضعیفی داشت. او با اوج‌گیری انقلاب به توصیه دوستان آمریکایی خود کشور را ترک کرد با این امید که ارتش با هدایت سازمان سیا دست به کودتا بزند و او همانند سال 1332 به ایران برگردد.

گری سیک، معاون برژینسکی، در شورای امنیت ملی کاخ سفید می‌گوید: «... من از بی‌اعتمادی شاه نسبت به خود در سال 1977، هنگام آخرین دیدارش از آمریکا، شگفت زده شدم.»

ویلیام سولیوان نیز شاه را مردی ضعیف و ناتوان معرفی می‌کند. نظر آخرین سفیر آمریکا در حکومت پهلوی، بدین شرح است:

«....شاه در بحران سال 1953(1332) در برابر نخست وزیر وقت، دکتر مصدق، ضعف و بی‌ارادگی از خود نشان داد... از نظر من، که در ماه‌های بحرانی آخر سلطنتش هفته‌ای چند بار او را ملاقات می کردم، چهره واقعی شاه، به‌کلی با چهره یک سلطان مقتدر و مستبد، که درباریان، یا مخالفان از او ساخته بودند، متفاوت بود. خلاصه آن‌که، او زمام‌داری نبود که توانایی و قابلیت رهبری کشورش را در شرایط بحرانی داشته باشد...»

از جمله این‌ نمونه‌ها، به روشنی ضعف و بی‌کفایتی محمدرضا شاه را نشان می‌دهند.

حکومت پهلوی و پلیس مخفی مخوف آن، یعنی «ساواک»، به سرکوب‌گری و باج‌گیری و خشونت‌طلب معروف بود. این دستگاه، حتی ابتدایی‌ترین عرصه‌های خصوصی شهروندان را زیر نظر گرفته و برای هر معترضی پرونده‌ای بزرگ درست می‌کرد مانند پرونده گلسرخی و دانشیان و سماکار و...

حکومت پهلوی، قیام 15 خرداد 1342 و جنبش چریکی را با خشونت سرکوب کرده بود، و با چنین روش‌ها و سیاست‌هایی از پشتیبانی سرمایه‌داری جهانی و در راس همه آمریکا برخوردار بود که مدت سی و هفت سال سلطنت کرد. اما شاه و حکومتش از اوایل دهه پنجاه با پیچیدگی و مشکلات در اجرای برنامه‌های رفرم‌های اقتصادی و اجتماعی، مواجه شد که انتظار آن را نداشت. اکنون تحقق اهداف «انقلاب شاه و مردم» و سپس رویای جاه‌طلبانه پیش به سوی «تمدن بزرگ» و «کوروش آسوده بخواب ما بیداریم» و...، در معرض تهدید قرار گرفته بود. فرمان ایجاد حزب رستاخیز ملی، به منظور گشایش در گره‌های کور حاکمیت بود و در عین حال بحران و نابسامانی اوضاع سیاسی و درماندگی حکومت را به نمایش می‌گذاشت. از آن پس همه تلاش‌ها، صرف تبلیغات نمایشی، وعده و فریب همراه با تهدید و زور و سرکوب، برای جلوگیری از «بن‌بست» کامل و «فروپاشی» حاکمیت گردید.

به هر حال و با نگاهی گذرا به رویدادهای جامعه ایران در یک سده گذشته و سیاست‌های جاری در سطوح بین‌المللی بعد از انقلاب مشروطیت، سرکوب این انقلاب با کودتای رضاخان میرپنج، جنگ جهانی دوم و تبعید او توسط متفقین و به قدرت رساندن پسرش محمدرضا، فرار او از ایران، کودتای 28 مرداد با همکاری و طراحی دولت‌های وقت انگلیس و آمریکا و نقش سازمان‌های مخفی آن‌ها و وقایع سیاسی ایران پس از کودتا با تشدید سانسور و اختناق، فعالیت‌های چریکی و واقعه سیاهکل، سرکوب مدوام احزاب و سازمان‌های مخالف و عدم رسانه‌های مستقل و اعمال سانسور شدید بر مطبوعات و تولیدات فرهنگی و زندانی کردن فعالین سیاسی، فرهنگی و هنری و اعدام برخی از آن‌ها و...، نگرشی بر جامعه شناسی جامعه ایران چه از لحاظ بافت اجتماعی و طبقات موجود در آن و چه از لحاظ بافت ناسیونالیستی و مذهبی و گرایشات مختلف سیاسی و عقیدتی می‌توان به یک سلسله از علل و عوامل پیدا و پنهان در وقوع انقلاب 57 دست یافت. انقلابی که تا حدود زیادی تاثیرات زیادی را بر سیاست جهانی برجای گذاشت و بسیاری از معادلات و تعاملات منطقه‌ای و جهانی را دگرگون ساخت که برخاسته از جایگاه استراتژیک و موقعیت ژئواستراتژیک ایران بوده است.

حکومت پهلوی و در راس آن شاه قدرقدرت و حاکم مطلق، توجهی به تغییر و تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه منطبق با تحولات اقتصادی نداشت. با وجود این که طبق آمارهای رسمی در سال 50- 1349 درآمد نفت 1200 میلیون دلار بود این درآمد در سال‌های 56- 1353 ناگهان افزایش یافت و به 38 میلیارد دلار بالغ گردید که تنها 20 میلیارد دلار از این درآمد مربوط به سال 55 - 1354 بود. و با مقایسه درآمد ده ساله 1343 تا 1353 که جمعا 13 میلیارد دلار بود این افزایش چشم‌گیر مشخص می‌گردد. به عبارت دیگر، طی 13 سال درآمد نفت صادراتی حکومت وقت ایران 51 میلیارد دلار بوده که 38 میلیارد آن طی سه سال 1353 تا 1356 بوده است.

شاه توجهی به زیربنا (اقتصادی) و روبنا‌‌(سیاست) نداشت. از این‌رو بخش عمده این درآمد، نه صرف رفاه و حدمات عمومی و گشایش سیاسی، بلکه صرف اجرای برنامه‌های رفرم از بالای «انقلاب شاه و مردم» گردید. محمدرضا شاه، با برنامه‌های جاه‌طلبانه و مقتدرگرانه، قصد داشت ظرف مدت کوتاهی ایران را به یک قدرت صنعتی مدرن تبدیل کند، بی‌آن‌ که توجهی به روبنای سیاسی جامعه توجه کند.

در این دوران، قدرت‌ مطلق در دست شاه متمرکز بود، توسعه و پیشرفت، تمایل و امر شخصی او، بر افکار عمومی و مشارکت مردم برتری داشت و «رسالت» یک فرد بود. پروژه‌ها و برنامه‌ها، تابع خواسته‌ها او قرار داشت. مشاورانش تکنوکرات‌هایی بودند که اوامر مطلق او را، بی‌چون و چرا، پیاده می‌کردند. به‌نظر «شاه»، جامعه ایران ابزاری بود که در دست‌های او قرار گرفته بود . او به عنوان یک «شخصیت تاریخی»، هر طوری که دلش می‌خواست به آن شکل می‌داد و در جهت رویاهای جاه‌طلبانه، فرمان پیش به سوی «تمدن بزرگ» صادر می‌کرد. او قدرت خود و حاکمیش بر جامعه ایران را ابدی می‌دانست و از مردم انتظار داشت که هر چه او بگوید بدون کم‌ترین بحث و سئوالی و چشم بسته بپذیرند. در واقع خواسته‌ها و نظریات مردم و مشارکت آن‌ها در امور جامعه خویش و برنامه توسعه و پیشرفت، اهمیت نداشت. از دیدگاه شاه، «ملت» را باید به «زور» وادار کرد تا در جهتی که او انتخاب کرده بود، گام بردارند. هر چند بخشی از درآمدهای حاصل از فروش نفت، صرف اجرای برنامه توسعه و پیشرفت شد و در زمینه تولیدات صنعتی و رشد اقتصادی و...، گام‌هایی برداشته شد اما بخش عمده درآمده های کشور به مصرف خرید جنگ افزارهای مدرن و ابزارها سرکوب و شکنجه اختصاص داده شد و میلیاردها دلار از ثروت‌ها جامعه حیف و میل شد و یا به جیب درباریان و اطرافیان آن‌ها سرازیر گردید.

در واقع برنامه‌ریزی کلان حاکمیت، مانند سفره‌ای بود که هر کس دور آن می‌نشست سهم خود را می‌برد. هر کسی به شاه و دربار، دسترسی و نزدیکی بیش‌تری داشت، بیش‌تر از قدرت و ثروت برخوردار بود. مجریان و دست‌اندرکاران برنامه‌ها، منابع مالی و ثروت‌های عمومی جامعه را، دارایی شخصی خود می‌دانستند. به همین دلیل، جمعی از مشتشاران خارجی و داخلی، دلالان و رابطین آن‌ها، که با افراد خانواده سلطنتی و مقامات ذی‌نفع در ارتباط بودند، از این ثروت‌ها، سهم خود را می‌بردند. در جامعه شایع بود که بزرگ‌ترین موارد فساد، علاوه بر اعضای خانواده سلطنتی، در میان همه کسانی دیده می‌شد، که با شاه و دربار رفت و آمد داشتند.

در این دوره، کسانی به طبقه ثروتمند پیوستند که از هر نظر فاسد و مستبد بودند که تلاش و هدف‌شان نزدیک شدن به مرکز قدرت و مال‌اندوزی بود. طبقه‌ای که نسبت به بالا نوکر صفت و سخیف بود اما برعکس نسبت به پایین فوق‌العاده بی‌رحم و بی‌عاطفه و سرکوبگر! به حدی که همه شخصیت‌ها و وزرا و کسانی که در سال‌های آخر حاکمیت شاه، با او از نزدیک در ارتباط بودند در خاطرات خود اقرار کرده‌اند که برخورد شاه با آن‌ها، اغلب از موضع بالا، تحقیرآمیز، آمرانه و خشن بود به‌طوری که به آن‌ها می‌گفت: شماها، مثل «یابو» هستید! اگر رکاب نزنم از جای می‌کنید، اگر آرام بگیرم، حرکت نمی‌کنید.

فساد بی‌سابقه‌ای را در تمام ساختار حاکمیت شاه پدید آورد و از جنبه دیگر، اقتصاد را در برابر كوچك‌ترین نوسانات نفتی به گونه‌ای آسیب‌پذیر كرد كه در سال 1356، وقتی برای نخستین بار تولید نفت كاهش یافت و قیمت آن افزایش پیدا نكرد، حکومت در بن بست قرار گرفت و راهی برون رفت پیدا نکرد. بنابراین، عنصر داخلی بسیار مهم تر و مرکزیی تر از روابط و تحولات خارجی در فرآیندهای منجر به انقلاب یا در پیروزی آن نقشی سرنوشت‌سازی داشت.

ایران دوران پهلوی در موازنه بین‌المللی از جنبه‌های مختلف اقتصادی و نظامی جایگاه مهمی داشت. حکومت پهلوی در جهان دو قطبی در کنار غرب و در راس همه آمریکا قرار داشت. از این رو، هرگونه  کشمکش‌های قدرت‌های جهان دو قطبی و شرایط منطقه‌ای، تاثیراتخود را در جامعه ایران نیز نشان می‌داد.

جهان دو قطبی و جنگ سرد حاصل از آن، شاید از مهم‌ترین عوامل تغییر و تحولات یا ثبات در سیستم‌های سیاسی اکثر نقاط استراتژیک جهان در سده بیستم بوده است که تاثیرات این سیستم بین‌المللی و تبعات سیاست‌های آن‌ها، سیستم سیاسی ایران را نیز تحت‌الشعاع خود قرار می‌داد. جایگاه و موقعیت سنگین و استراتژیک ایران در خاورمیانه که خود یکی از مهم‌ترین نقاط استراتژیک جهان محسوب می‌شود از اهمیت فوق‌العاده‌ای در نظم بین‌الملل برخوردار بوده و هنوز هم هست. از این‌رو، شاید بتوان به یک سلسله از رویدادها در تثبیت و حمایت از حکومت شاهنشاهی ایران و یا هم‌چنین تحولات انقلاب مردم آن و یا تصمیم در جایگزین کردن آن با یک سیستم دیگر اشاره کرد. 

  محمد فتاحی : در اینمورد میشود گفت هزاران مقاله و رساله نوشته شده است. با این حال، شرایط سیاسی ویژه جامعه ایران و بحران سیاسی تمام سالهای دوران جمهوری اسلامی، موضوع تغییر و انقلاب را همیشه به عنوان مسئله ای مربوط در دستور مباحث سیاسی خود داشته است. امسال هم که زنگ شروع انقلاب دیگری نواخته شده است، این مبحث مشتری بیش از پیشی یافته است. در مورد انقلاب چهار دهه قبل، عوامل موثر متعددی برای شکل گیری آن ردیف شده اند که در پاسخ به این چند سوال جایی برای بحث در مورد صحت و ثقم آنها نیست. از نظر من  فاکتورهای تاریخی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در شکل گیری آن موثر بوده اند، که ذیلا مختصر اشاره میشود:

 الف؛ دلیل تاریخی؛

ایران اولین کشور خارج از اروپا است که انقلاب بورژوایی نوع غرب در آن رخ داده است. منظور انقلاب مشروطه است که در سالهای اولیه قرن پیش شکل گرفت و دو بار، قبل و بعداز محمدعلی شاه قاجار، تکرار شد. این انقلاب شروع دوران مدرن ایران و نقطه شروع تولد جنبش های مختلف سیاسی و شکل گیری احزاب و سازمان های سیاسی  متفاوت و متنوع است. این تحول سرنوشت سیاسی ایران را از بقیه دنیای شرق متفاوت میکند. جنبش های سیاسی بعدی، جنبش ملی شدن نفت، تضعیف سلطنت و فرار شاه، و نهایتا بعدها انقلاب عظیم 57، جامعه ای را شکل داده اند که مشخصات منحصر به فردی در شرق دارد؛ در روانشناسی این جامعه، انقلاب و سرنگون کردن حاکمان امری شدنی تصور میشود. توقع جامعه از حاکمیت بالاست. توقع از زندگی هم بالاست.  کورش مدرسی در جایی، ایران در شرق را با فرانسه در غرب مقایسه میکند، به این معنی که این یکی در شرق و آن یکی در غرب از انقلابی ترین جوامع بشری امروزاند. بدون این تاریخ  پشت سر، انقلاب 57 به این سادگی شکل نمیگرفت، کما اینکه جوامع زیادی شرایط بحرانی ایران آن دوره را داشتند ولی شاهد چنین رخدادی نشدند.

 دلیل سیاسی؛

در کنار این تاریخ، حاکمیت دوران شاه امکان نفس کشیدن را از همه، حتی از نزدیکترین و حلقه به گوش ترین های سیاسی آن جامعه گرفت. جامعه ای با این تاریخ غنی  ناچار شد بین تنها حزب موجود یعنی حزب رستاخیز و ترک مملکت یکی را انتخاب کند. این استبداد ضربدر بحران اقتصادی و آثار مخرب آن بر زندگی اجتماعی، هیچ راهی جز ترکیدن اوضاع را در گزینه خود نمی توانست ببیند. جوامع زیادی علیرغم استبداد و سرکوب و خفقان، قادر به ادامه حیات بوده اند. شیلی بعداز کودتای پینوشه برجسته ترین نمونه شاید باشد. اما آن ادامه  آن استبداد فقط به شرط رشد اقتصادی و تغییر در شرایط کار و زندگی مردم ممکن بود. شاه درست زمانی همه راههای سیاسی نفس کشیدن جامعه را بست که اقتصاد در بحران افتاده بود.

 دلیل اجتماعی؛

اصلاحات شاهانه سال 1341 از ضروریات امکان سازی برای رشد صنعت و تکنولوژی در کشور بود. ورود میلیون ها روستایی خلع ید شده به صفوف طبقه کارگر شهری، در فاصله یک دهه طبقه کارگر بسیار قدرتمندی را شکل داد که نبض جامعه صنعتی آن روز را در دستانش داشت. بدون حضور آن طبقه در انقلاب 57 و بدون اعتصابات کمر شکن در مراکز اصلی صنعت، شاه می توانست بماند.

 و اما دلیل فرهنگی؛

زندگی در متن یک جامعه پویای از انقلاب مشروطه، رشد فکری و سیاسی جامعه، رشد توقعات مردم و طبقه کارگر از زندگی، بویژه در دوره رونق اقتصادی ناشی از درآمدهای نفتی سالهای قبل از بحران اقتصادی 1354 و بلاخره رشد ارزش ها و آداب و رسوم فرهنگی غرب در عمق جامعه آنروز، حاشیه ای شدن نقش مذهب و آخوند در زندگی، کم رنگ شدن ارزشهای مذهبی در متن زندگی، بالا رفتن موقعیت اجتماعی زن، سطح فرهنگ و توقع از زندگی را بسیار بالا برده بود. اگر جمهوری اسلامی بعداز چهار دهه سرکوب خونین، امروز میرود انقلابی را در مقابل خود ببیند، بخشا ناشی از مقاومت سنن و فرهنگ وتوقعات مدرن غربی در مقابل جهنم گرایی اسلامی است. مقاومت زنانه در مقابل محدودیت های اسلامی که امروز در شکل دختران خیابان انقلاب بطور سمبلیکی خود را نشان میدهد، ادامه مقاومت سنن و توقعاتی است که همان سال 1358 در تظاهرات عظیم زنان در تهران، در مقابل جمهوری اسلامی اعلام جنگ کرد.

 مطالبه آن انقلاب؛

استقلال و جمهوری اسلامی و ضدامپریالیستی گری شرقی مزخرفاتی بودند که با شروع شکست آن انقلاب و  اعلام حمایت قدرت های غربی از خمینی، در کنفرانس گوادلوپ، وارد ادبیات سیاسی بخشی از جامعه آنروز شدند. سنت فدایی و حزب توده و جبهه ملی البته پشت همه این تولیدات اسلامی بودند، ولی در بعد اجتماعی، ورود این فرهنگ قبل از اینکه محصول کار و سنت سیاسی اینها باشد، محصول شمشیر اسلامیون با حمایت غرب بود. مطالبه مردمانی که از روز اول شکل گیری آن انقلاب را ممکن کردند، چیزی بود که نیاز داشتند؛ سطح زندگی متناسب با رشد تولید نعمات آن روز جامعه به اضافه فضایی برای نفس کشیدن سیاسی.

در بعد سیاسی اما افق و خواست ماکزیمال مردم چیزی بالاتر از افق سیاسی نیروهای تشکیل دهنده انقلاب نبود؛ "شاه باید برود!" از راست ترین جناح اپوزیسیون آن روز که خمینی نمایندگی میکرد، تا چپ ترین شان که شاید گفت فدایی یا حزب توده بود، تنها شعار اصلی "مرگ بر شاه" بود. به همین دلیل احزاب مثل توده و ملیون و لیبرال ها تا فدایی و بقیه، همه پشت "امام قاطع" رفتند. تقریبا شبیه امروز که آنها که فقط با جمهوری اسلامی مخالف اند(که اساسا ولایت فقیه مد نظرشان است)، از چپ تا راست شان زیر چطر یک جنبش ضدولایت فقیه جمع میشوند. نمونه برجسته آن حامی یان چپ و راست جنبش سبز بودند که جنبش بورژوازی پروغرب بود و حذف زواید دست و پاگیر اسلامی برای کمک به متعارف شدن نظام را میخواست.

 خصلت انقلاب؟

امروز که آن واقعه بزرگ را مرور میکنیم، به نظر می آید که رخداد 57 یک انقلاب اساساً ضد سلطنت شاهی بود.

 

2- از نظر شما مهمترین نقطه قدرت و نقطه ضعف این انقلاب چه بود؟ چه درسهایی از انقلاب ۵۷ باید گرفت؟ آیا به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی نتیجه طبیعی این انقلاب بود؟

 

خالد حاج محمدی: در بررسی انقلاب ٥٧ میتوان به مسائل بسیار زیادی و راستش درسها یا تجارب عظیمی پرداخت. اما اگر بسیار کوتاه بگویم، من فکر میکنم مهمترین نقطه قدرت آن انقلاب خصلت آزادیخواهانه آن و خصلت عدالتخواهی آن انقلاب بود. در این انقلاب طبقه کارگر ایران به عنوان یک طبقه و نه افراد و عناصر منفرد که در هر تظاهرات خیابانی در کنار هر دانشجو و محصل و مغازه داری حضور دارد، بلکه به عنوان یک طبقه عروج کرد. زمانی که طبقه کارگر و بخش صنعتی آن عروج کرد، پایان سلطنت پهلوی برای همه مسجل شد. تاثیرات این به میدان آمدن در جدال و مقاومت این طبقه و محرومان جامعه در مقابل ارتجاع اسلامی را بعد از ٥٧ هم کاملا عیان است و یک دوره چند ساله جنگ و جدال را همراه داشت.

شوراهای کارگری و تشکیل آنها، کمیته های کارخانه، کنترل کارگری بر تولید در بخشی از مراکز کارگری در آن دوره، عروج کارگر نفت به عنوان رهبر انقلاب و شعار "کارگر نفت ما رهبر سر سخت ما" دیگر به بخشی از شعارهای اصلی آن دوره نه تنها در تهران و یا خود خوزستان، بلکه در دورافتاده ترین شهرها تبدیل شد. خلاصه پروسه ای از جدال در دفاع از دستاوردهای آن انقلاب در مقابل ارتجاع اسلامی و خمینی از بهمن ٥٧ تا ٣٠ خرداد ٦٠ همگی نتیجه نقشی بود که اساسا طبقه کارگر ایفا کرد. این شاید یکی از مهمترین نقاط قدرت این انقلاب بود.

ضعف انقلاب ٥٧ ضعف کمونیسم آن دوره و همه جریاناتی بود که خود را کمونیست میدانستند. چپ آن زمان و جریاناتی که خود را کمونیست میدانستند، عقب ماندگی عمیقی داشتند و راستش ملغمه ای از همه چیز بودند جز کمونیسم مارکس و جز امتداد کمونیسم او. چپی که ریشه اش نه به جنبش کارگری که اساسا در جنبش روشنفکران ناراضی و جریانات و جنبش ملی-اسلامی در ایران بود. این چپ ضد استبداد، ضد وابستگی، ضد امپریالیست، طرفدار زحمکتشان، بخشا مذهبی و اسلامی بود. بخشی از این چپ طرفدار کمونیسم روسی و بخشی طرفدار مائو و طرفدار انقلاب چین بودند. بخش وسیعی از آنان خصوصا در میان کمونیسم روسی از حزب توده تا چریک فدایی، طرفدار خمینی بودند. "ضد" امپریالیست بودن خمینی، آنهم ضد امپریالیسم امریکا بودن دل همه آنها را که مدافع شوروی و کمونیسم روسی بودند، ربوده بود. بقیه هم راستش ملغمه ای از ناسیونالیسم چپ ایران بود که خود را مدافع فقرا و زحمتکشان میدانستند و نوعی عدالتخواهی را با خود حمل میکردند که هر چه بودند به انقلاب کارگری و کمونیسم این طبقه مربوط نبودند. کل چپ آن دوره مستقل از طرفداران خمینی، بقیه هم نقشه ای نداشتند. هیچ افق روشنی و هیچ استراتژی در دستور این جریانات از چریک فدایی تا پیکار و رزمندگان و.. جز رفتن شاه نبود. رفتن شاه شده بود هم استراتژیک و هم تاکتیک. به این اعتبار ضعف این انقلاب ضعف و توهم و پوپولیسم و خلق گرایی حاکم بر کل چپ ایران بود که هنوز در توهم یک سرمایه داری "ملی و مستقل" و "غیر وابسته" به امپریالیسم آمریکا بود. نداشتن هیچ افقی، هیچ برنامه و نقشه ای بعد از سرنگونی، از مشکلات جدی این دوره است. کمونیسم طبقه کارگر بصورت متحزب و سازمنیافته، اساسا بعد از انقلاب ۵۷ است که به صحنه می آید و نقش ایفا میکند نه قبل و یا در جریان انقلاب ۵۷. میتوان گقت انقلاب ۵۷ باعث عروج کمونیسم طبقه کارگر در شکل سازمانی آن شد.

سرنگونی شاه نقطه اشتراک همه در آن دوره بود. همانطور که گفتم مخالفین شاه فقط کارگران و محرومان جامعه و بالاخره احزاب سیاسی چپ آن دوره نبود. بخشی از بورژوازی ایران هم از عدم دخالت خود در قدرت سیاسی و از تمرکز قدرت در دست دربار ناراضی بود. بازاریان که ناراضی بودند مرکز نفوذ خمینی و جریان اسلامی شدند. لذا نیروهایی که میخواستند شاه سرنگون شود از ارتجاعی ترین جریانات تاریخ و ضدکارگری ترین جریانات را شامل میشدند تا کارگر نفت و جریانات چپ و آزادیخواه آن دوره.

باید توجه داشت که هر انقلابی و هر نوع سرنگونی، انقلاب و سرنگونی مد نظر ما نیست. در تاریخ بشر هزار انقلاب از ارتجاعی ترین نوع آن اتفاق افتاده است. خمینی و جریان اسلامی به عنوان عقب ماندترین و ضد تمدن و ضد زن ترین جریان تاریخ خواهان سرنگونی و رفتن شاه بودند، کمونیستها و زن و جوان و کارگر نفت هم خواهان سرنگونی شاه بودند. اما اولی تلاش داشت ماشین دولتی بماند، ساواک و دستگاه سرکوب بماند و شاه و عده ای بروند و قدرت بدون دخالت مردم از پائین به خمینی واگذار شود. اینها که نمی خواستند قیام بهمن شکل بگیرد و توافق کرده بودند. در حالیکه نیروی دوم یعنی طبقه کارگر و مردم محروم ، جوانان و زنان آزادیخواه خواهان انقلابی برای درهم شکستن ماشین دولتی و کل سیستم بودند. قیام ۵۷ نتیجه اعمال اراده این نیروی دوم بود. به همین دلیل اولین عکس العمل ضدانقلاب اسلامی به قیام بهمن توطئه نام گذاشتن آن بود. قیام بهمن به آنها تحمیل شد.

اشتراک همه این نیروها از طبقه کارگر و چپ تا بازاریان و لایه هایی از بورژوازی و ارتجاع اسلامی در رفتن شاه هنوز هیچ چیز را نسبت به ماهیت آن انقلاب نشان نمیدهد. همین امروز من کمونیست خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستم و خانم مریم رجویی، آقای رضا پهلوی و طیفی از شخصیتهای گروهای قومی هم که فردا سر خاک و سهم قوم خود در کوچه و خیابان سر کودک را به جرم تعلق به قوم و قبیله دیگر میبرند هم خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی اند. من فکر میکنم اگر انقلاب ٥٧ درسهایی داشته باشد که قطعا درسهای گرانبهای داشته است، یکی از آنها هم مفهوم خود سرنگونی و انقلاب است. ما انواع انقلاب ها داریم و انواع سرنگونی، اما انقلاب ما انقلاب کارگری است و اگر این انقلاب در دستور باشد و جامعه احساس کند به آپشن جدی ای تبدیل شده است، ٩٠ درصد انقلابیون انواع انقلابات دیگر از نوع سبز و نارنجی تا ملی و قومی و...، در مقابلش صف میبندند.

ما خوهان انقلاب کارگری هستیم. اگر برای انقلاب کارگری تلاش میکنید، اگر انقلابی این انقلاب هستید، آنوقت هر تحرک و اعتراضی را از زاویه این انقلاب و ایجاد آمادگی برای آن، نیرو جمع کردن برای آن، آمادگی جنبش خودت، جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر برای این انقلاب، نگاه میکنید. به اعتباری هر تاکتیکی که اتخاذ میکنید از زاویه منفعت طبقه کارگر و برای گذاشتن خشتی روی خشت جهت پیشروی در این مسیر و برای این جنبش است. درسی که طبقه کارگر و کمونیستها از انقلاب ۵۷ گرفته اند این است که صرف اشتراک در خواست سرنگونی یک رژیم به معنی اشتراک در نحوه این سرنگونی و آینده جامعه نیست.

قاعتا امروز دیگر باید دانست که چه بسا بخشی از انقلابهای در جریان را ارتجاعی میدانید و از تبدیل اعضا طبقه ات و محرومان جامعه به سرباز سرنگونی طلبی نوع خمینی و رضا پهلوی و مریم رجوی و جنش سبز و سیاه دیگران ممانعت میکنید. اگر از انقلاب ٥٧ درسی آموخته باشید، دیگر با تحرک ناسیونالیست کرد، با تحرک گروهای فاشیست ترک، با تحرک شاخه های خود حاکمیت علیه ولی فقیه و برای سرنگون کردن آن روحیه نمیگیرید، مژده انقلاب نمیدهید و به بخشی از نیروی تحرکات ارتجاعی حتی اگر مردمی از سر توهم به آن پیوسته باشد، تبدیل نمیشوید. قاعدتا باید دانست همانطور که "شاه باید برود" و "مرگ بر حکومت مطلقه شاه" نشان از اشتراک منافع طبقه کارگر و ارتجاع اسلامی نداشت، امروز هم "مرگ بر اصل ولایت فقیه" و "مر بر جمهوری اسلامی" نقه اشتراک طبقه کارر و ما کمونیستها با جریانات ارتجاعی و بورژوازی در اپوزیسیون نیست.

 

بهرام رحمانی: یک نقطه قوت انقلاب 57 این بود که مغرورترین و جانی‌ترین حاکمیت سرمایه‌داری منطقه را به زیر کشید. در آغاز بحران، خواسته و هدف تظاهرکنندگان سرنگونی سلطنت و استقرار حکومت اسلامی نبود، معترضین خواستار مهار کردن قدرت مطلقه شاه و خواهان تحقق مطالبات اقتصادی و اجتماعی خود بودند. اما وقایعی چون واقعه تبریز، حادثه روز 17 شهریور میدان ژاله و کشتار صدها تن از تظاهر‌کنندگانی که بی‌خبر، یا با خبر از اعلام حکومت نظامی در آن محل و خیابان‌های اطراف، در اعتراض به منع تظاهرات از سوی دولت، تجمع کرده بودند، خشم مردم را علیه شاه، که او را مسئول و آمر اصلی کشتار آن وقایع می‌دانستند، برانگیخت. از آن پس، در تظاهرات و راه‌پیمایی‌های خیابانی، شعارهای ضد شاه، به عنوان شعار اصلی به کار گرفته شد تظاهرکنندگان خواهان بر کناری حکومت شاه، با شعار «نان، مسکن، آزادی» بودند.

بی‌‌تردید در آغاز، توده‌ها با یک برنامه مدون و از پیش تهیه شده، برای ساختار حاکمیت و جامعه جدید، به استقبال انقلاب نمی‌روند. انگیزه توده‌های انقلابی در آغاز، تحمیل مطالبات خود به حاکمیت بوده و گام به گام مطالبات اقتصادی و رفاهی، تبدیل به شعارهای سیاسی می‌شوند و براندازی حاکمیت را دنبال می‌کنند که دیگر آن را تحمل نمی‌کنند. رهبران و پیش‌گامان انقلاب، برنامه بازسازی جامعه را، برای سیستم نوین تهیه می‌کنند تا برای اجرا، به تایید مردم برسانند. در یک انقلاب، همه قشرهای جامعه شرکت دارند و هدف‌های متفاوتی را  تعقیب می‌کنند.

یکی از نقاط ضعف مهم این انقلاب، عدم افق و چشم‌انداز روشن و عدم مرزبندی‌‌های طبقاتی و بی‌توجهی به شعارهای آن بود. به عقیده من، باید در هر انقلابی مرزهای طبقاتی روشن گردد. و این وظیفه نیروهای درگیر در انقلاب است که باید حد و مرزهای طبقاتی را تعیین کنند و با روشنگری و تبلیغات مداوم، اجازه ندهند نیروهای فرصت‌طلب مسیر انقلاب را منحرف سازند. این مسئله یک نقط ضعف بزرگ انقلاب 57 بود. رهبران جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی و سایر گرایشات پیشرو نتوانستند در اتحاد با همدیگر، مرزهای طبقاتی را شفاف‌تر سازند و نگذارند طبقه بورژوا با گرایشات مذهبی و بازاری خود و گرایشات به اصطلاح ملی - مذهبی سرمایه‌داری مسیر انقلاب را تغییر دهند و با وعده و عیدهای توخالی و پوچ و شعارهای پوپپلیستی، کارگران و حاشیه‌نشینان و محرومان شهر و روستا را به دنبال سیاست‌های خود بشکانند و نقش نیروی «ضربت» انقلاب را به عهده گیرند. بسیاری از کسانی که در زد و خوردهای خیابانی با نیروهای ضدشورش، امنیتی، نظامی و... جان باختند یا زخمی شدند، همین جوان‌های محروم جامعه بودند. اما نقش رهبری به دست خمینی و طرفداران آن و نهضت آزادی و بازرگان و غیره افتاد.

 

محمد فتاحی: نقطه قدرت آن انقلاب شرکت وسیع توده ای و بعدا شرکت طبقه کارگر صنعتی به مثابه طبقه بود که مهر خود را به آن انقلاب زد. فرهنگ عوامفریبانه دفاع از مستضعین و مصادره "شورا" و  تظاهر به دفاع  از عدل و عدالت اجتماعی، ناشی از حضور قدرتمند طبقه کارگر در آن انقلاب بود.

نقطه ضعف اساسی آن تحول از زاویه منافع طبقه کارگر، حضور طبقه کارگر زیر بیرق سیاسی جنش طبقات دارا بود. کارگر به عنوان طبقه فاقد یک افق متمایز سیاسی برای رهایی خویش بود. در نتیجه چنین ضعف سیاسی مهمی، قادر به سازماندهی صفوف خود و آمادگی طبقه  برای دست بردن به قدرت سیاسی نبود.  در کنار این ضعف پایه ای، قیام خودبخودی و  زودرسی بود که حاکمیت اسلامیون و تعرض به انقلاب را روز بعداز آن به دنبال داشت. در عوض، طبقه کارگر، با فرض حضور با صف مستقل خویش، میتوانست از ضعف رژیم شاه در دوران بختیار، برای تقویت صفوف خویش، سازماندهی شوراها و اتحادیه ها و انواع تشکل توده علنی و در کنار اینها سازماندهی سیاسی خود در یک صف واحد سراسری، استفاده کند.

اولین تجربه آن انقلاب برای طبقه کارگر، جدا کردن افق سیاسی خود از کل جامعه و سازماندهی مستقل سیاسی خویش است. این به معنی بی توجهی به اقشار پائین و مردمان فقرزده و ستمدیده نیست. برای این کار، طبقه کارگر باید پرچم رهایی کل جامعه را بلند کند، تا همه زنان و مردان زحمتکش و ستمدیده و محروم را همراه خود و پشت پرچم خود به خط کند.

تجربه دوم مربوط است به قیام و زمان سازماندهی پیروزمند آن. بطور طبیعی، اگر طبقه کارگر دارای صفی از رهبران و سازماندهندگان کمونیست در رهبری خویش باشد، قیام برای سرنگونی قدرت حاکمه را تنها روزی سازمان میدهد که مطمئن شود قدرت سیاسی را خود بدست میگیرد. تا آن موقع، صف خویش را قوی و جنبش خویش را برای روز قیام آماده کند. چنین کاری چیزی جز سازماندهی یک کمونیسم از جنس خویش نیست، که برای پروژه هیچ چپ و راست سرنگونی طلبی تره خورد نمی کند و زیر بار هیچ نقشه دیگری برای سرنگونی نمی رود. کارگر باید از آن انقلاب و از خود جنبش های سیاسی متفاوت امروز هم بیاموزد و تجربه کسب کند که به تعداد جنبش های سیاسی و سناریوهای قدرت های جهانی و منطقه ای، پروژه برای سرنگونی هست.

تجربه دیگر آن انقلاب نبود گارد قوی در مقابل توطئه دول قدرتمند حاکم بر جهان آن روز بود. این ضعف درسی به این جامعه آموخت که قدرت های حاکم بر جهان امروز در هر تحول مهم هر منطقه ای از جهان سراغ سناریوی خویش رفته و زیر بغل نیروهای هم جنس خویش را خواهند گرفت. دستگاههای تبلیغاتی همین امروز این قدرت ها، در فضای سیاسی امروز ایران به عنوان احزاب سیاسی دست راستی شرکت داشته و مشغول مهندسی افکار و آرای جامعه اند. نقش این قدرت ها در جریان بهار عربی و سناریوی نقشه مندشان برای به خون کشیدن آن انقلابات را همه دیدند. لیبی و سوریه میتوانستند شاهد انقلابات قدرتمند خویش شوند، که با اتکا به نیروهای ارتجاعی به خون کشیده شدند و نتیجه این شد که همه ما شاهدیم.

به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی محصول شکست آن انقلاب بود. رژیم شاه در دوره سالهای قبل از انقلاب  احزاب سیاسی را تماما ممنوع کرد. هر گونه تحرک چپ را هم با گلوله میزد و بخش اعظم رهبری و اسکلت کادری چپ ها و کمونیست ها هم در زندان بودند. در کنار این، دست اسلامی ها در مساجد و تکیه های سراسر کشور باز بود و مساجد نقش خانه احزاب جنبش اسلامی را بازی کرده و به تحرک سراسری آن در کل کشور شکل و سازمان دادند. در کنار بی سازمانی چپ، جنبش اسلامی به سرعت نفوذ پیدا کرد و قدرتمند شد. کنفرانس گوادلوپ هم که به دعوت فرانسه فراخوان داده شده بود، طبق یک نقشه با تحویل قدرت به خمینی موافقت کرد. از نظر آنها، اسلامیون نزدیکترین نیروی در دسترس آنها بودند تا بتوانند ناتوانی شاه را برای به خانه فرستادن مردم انقلابی تضمین کنند.

با عملی شدن قیام و تشکیل دولت موقت توسط خمینی و لیبرال ها، تعرض مستقیم حاکمیت به دستاوردهای انقلاب شروع شد. با این حال، پروسه انقلاب تا مقطع سازماندهی حمله نظامی به آن، ادامه یافت و در متن آن پروسه طبقه کارگر تشکل های قدرتمند خویش را ساخت، اما در متن آن کار قادر به ایجاد یک صف سیاسی روشن بین و مستقل از حاکمیت نشد. مشکل آنجا بود که بخش اصلی خود سازمان های چپ آن دوره هم، با مشی پوپولیستی و همراهی با اسلامی ها و خمینی، ناتوان از شکل دادن به یک آلترناتیو سیاسی مستقل در درون طبقه کارگر صنعتی شدند.  سازمان اتحاد مبارزان کمونیست هم که تازه از یک محفل کوچک چند نفره، در آن فضای انقلابی، به سازمانی وسیع تبدیل شده بود، با حمله سراسری به شوراهای کارگری، دانشگاهها و کردستان آزاد، فرصت تاریخی لازم برای تبدیل به یک قدرت اجتماعی غیرقابل حذف را از دست داد. نتیجتا انقلابی که در 57 شروع شده بود، در پروسه یک دوره چهار پنج ساله پایان یافت.

 

3- برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی به مناسبت سالگرد انقلاب ۵۷، نه فقط گرامیداشت به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی که بررسی این انقلاب، نقاط ضعف و قوت آن، اشتباهات رژیم سلطنت و درسهایی که رژیم باید از انقلاب ۵۷ بگیرد، اینکه آیا انقلاب ١٣٥٧ اجتناب ناپذیربود یا نه، خطر انقلاب و .... مورد بحث جناح های مختلف جمهوری اسلامی قرار گرفته است. یکی از مباحث این است که اگر در دوران شاه بستر برای اصلاحات وجود داشت انقلاب اتفاق نمی افتاد و نتیجتا اصلاح طلبی را در شرایط کنونی به عنوان آلترناتیو انقلاب معرفی می کنند. نظر شما در رابطه با اجتناب نا پذیر بودن انقلاب ١٣٥٧ چیست؟ و اینکه آیا اصلاح طلبان توان این را دارند که آلترناتیو سرنگونی رژیم باشند؟

 

خالد حاج محمدی: انقلاب را نه کسی میتواند پیش بینی کند و نه کسی میتواند زمان و مکان آن را تعیین کند. انقلاب پدیده ای پیچیده است و تشخیص زمان آن واقعا مثل کار فالگیری است. در انقلاب ٥٧ هم در دنیای واقعی هیچ جریان و جمعی فکر نمیکرد انقلابی در جریان است. در همین دوره اخیر هم اتفاقاتی که در ایران افتاد را کسی پیش بینی نکرد و همه به نوعی غافلگیر شدند. اینکه زمینه هست و امکان دارد شورش مثلا گرسنگان اتفاق بیفتد، این را هم حاکمین امروز و هم ما و هم دیگران هم هر کس از زوایه خودش میگفتند. اما اینکه چنین اتفاقی در جریان است من از هیچ جریانی ندیده ام و نمیشود دید. مگر کسان و جریاناتی که از همه چیز انقلابی در میکشند و چهار دهه گذشته حتی با ارتجاعی ترین تحرکات هم گفته اند انقلاب یا انقلاب در جریان است و این دیگر هنر نیست و لابد اکنون هم میگویند ماگفتیم.

اما اینکه آیا انقلاب ٥٧ اجتناب ناپذیر بود یا نه، به نظرم جواب سر راستی ندارد. بستگی به این دارد که از منظر چه کسی و چگونه. امروز میگویند اگر شاه زودتر اصلاحاتی کرده بود و یا فضای جامعه را کمی باز میکرد، و اگر وجود احزاب سیاسی برای خود بورژوازی و نه احزاب کارگری، آزاد میبود، ممکن بود انقلاب ٥٧ اتفاق نیفتد. و من میگویم ممکن بود انقلاب ٥٧ به این شیوه اتفاق نمی افتاد و مقداری به تعویق می افتاد. ممکن بود ترکیب انقلاب کنندگان مقداری عوض میشد و اقشاری مثلا از خرده بورژوازی و بخشی از بازاریان علیه سلطنت به معترضین نمیپیوستند و دهها امکان دیگر. اما و همچناکه گفتم از منظر کارگر کمونیست در آن جامعه انقلاب و انقلاب کارگران و محرومان، تنها را بهبود و آزادی و رفاه هم در دوره شاه بود و هم امروز. اجازه بدهید اینجا چند نکته را توضیح بدهم.

امروز و همچناکه شما هم اشاره کرده اید، بحث تجربه انقلاب ٥٧ و درسهای آن و اهمیت درس گرفتن از آن و مباحثات متعاقب آن، از جمله اینکه آیا آن انقلاب اجتناب ناپذیر بود یا نه در میان محافل حاکم و از جمله اصلاح طلبان و راستش فراتر از  آنها در میان طیفی جریانات و روشنفکران و صاحب نظران بورژوا در جریان است. این اتفاقی نیست! امروز و به یمن اتفاقات دی ماه و خیزش اعتراضی اخیر، پایه های حاکمیت لرزیده و بار دیگر مسئله سرنگونی، انقلاب و انقلاب پایین جامعه، وارد همه محافل سیاسی، از راست ترین تا کمونیستی ترین، شده است. دوره جشن گرفتنهای گذشته و پیروزی جریان اسلامی که به یمن یک نسل کشی کامل از چپ و کمونیستها و رهبران و فعالین کارگری و ٣٠ خرداد، ممکن شد، امروز جای خود را به بازبینی از آن انقلاب و تجربه های آن برای امروز خود آنها داده است. امروز همه صدای انقلاب را شنیده اند و خطر انقلابی که این بار به مراتب از انقلاب ٥٧ چپ تر است و کارگری تر است، کل حاکمیت و کل جریانات بورژوایی را در هراس فرو برده و به تلاش واداشته است.

پرچم این طیف "اصلاحات به جای انقلاب" است. اصلاحات مد نظر کل این صف افزایش سهم خود آنها، تغییرات در حاکمیت به نفع جناح و یا جنبش آنها و در یک کلام تضمین حاکمیت بورژوایی با تغییراتی در این سطح است. ظاهرا همه متوجه شداند که جامعه فقر زده خواهان رفاه است و همه دم از ضرورت رفاه مردم میزنند، اما در لفاظی های همه آنها از ولی فقیه تا لیبرال ترین اصلاح طلب حکومتی و حتی خارج حکومت هم، رفاه به معنای زندگی بهتر برای طبقه کارگر ایران نیست.

بعلاوه اصلاح طلبان امروز همان خط امامی های دیروز اند که انقلاب فرهنگی بر شانه های آنها اتفاق افتاد. اینها بخشی از همان چاقو کشان و شکنجه گران و قداره بندان سی خردادند و چهل سال است با همپالگی های خود در اصولگرایان این مملکت را در دست دارند و بر آن حاکمند. امروز اگر به یاد اشتباهات شاه افتاده اند، دارند به صف خود و همان همپالگی هایشان هشدار میدهند که کشتی به گل نشسته است و اگر غرق شود همه با هم غرق میشوند. لذا تلاش میکنند از تجربه شاه در خدمت حفظ حاکمیت خود استفاده کنند. به همین دلیل همه لباس طرفداری از مردم محروم را پوشیده و میگویند "البته که مردم حق دارند".

نکته دوم اینکه ایران کشوری است در جهان سوم، با حاکمیتی که متکی به کار ارزان کارگر است، جامعه ای که حاکمیت بورژوازی بدون اسلحه و استبداد سیاسی، ماندگار نیست. در ایران با حاکمیت جمهوری اسلامی یا سلطنت و یا "دمکراتهای وطنی" حتی بیرون حاکمیت، بهبود و رفاه برای پایین جامعه و آزادی احزاب کارگری و چپ، غیر ممکن است مگر با انقلاب و با انقلاب سوسیالیستی!  ابزار حاکمیت بورژوازی از لیبرال ترین و دمکرات ترین شان مانند جمهوریخواهان و... تا رضا پهلوی و اصلاح طلب، تا دگراندیش و ...، رو به طبقه کارگر ایران استبداد است. حاکمیت آنها جز با اتکا بر فقر و محرومیت این طبقه و کار ارزان آن برای تامین سود ممکن نیست و نمیتواند باشد. اگر غیر از این باشد، کارگر و زحمتکش جامعه یک ثانیه هم تحملشان نمیکند. به این اعتبار برای ما و از منظر طبقه کارگر و کمونیسهای این طبقه سرنگونی و انقلاب سوسیالیستی تنها راه است. هر نوع دیگری از سرنگوی و "رفتن جمهوری اسلامی"، حتی اگر به سوریه ای شدن ایران نینجامد و حتی اگر فرقه های قومی و مذهبی جاپایی پیدا نکنند و ایران بالکانیزه نشود، بالا از کانال یک کودتا و یا یک توافق با البته فشار، قدرت را بدون دخالت مردم از بخشی از بورژوازی تحویل بخشی دیگر میدهند.

 

بهرام رحمانی: به عقیده من، بحث‌های کنونی سران و مقامات و تئوریسن‌ها و جناح‌های حکومتی، که در اثر اعتراضات اخیر راه افتاده است هدفش پیدا کردن نقاط ضعف و قوت انقلاب 57 نیست، بلکه هدف اصلی‌شان این است که چگونه این بحران سیاسی اخیر خود را از سر بگذرانند تا به سرنوشت حکومت پهلوی دچار نشوند و به گورستان تاریخ پرتاب نگردند.

بنابراین، بحث‌هایی از این قبیل که چه‌کار کنیم به سرنوشت رضاشاه دچار نشویم بحث اصلی کنونی سران و مقامات تاثیرگزار حکومت اسلامی است. برای مثال می‌توان به بحث‌های بهزاد نبوی و عباس عبدی، از فعالان سیاسی اصلاح‌طلب در نشست کمیته آموزش «حزب اتحاد ملت»، اشاره کرد که با تکیه بر تجارب تاریخی، دیدگاه‌ها و تحلیل‌های خود را نسبت به مسیر اصلاحات و رویدادهای کشور تاکید کردند نظام پهلوی قابل اصلاح نبود. بهزاد نبوی در این نشست به دو سئوال پاسخ داد؛ چیستی حکومت پهلوی‌ها و این‌که به جای انقلاب، آیا می‌شد به اصلاح فکر کرد؟

او با این ادعا که اگر کاری کنیم که مردم بدانند انتظارات‌شان در صندوق‌های رای به نتیجه می‌رسد، می‌توان کشور را از انسداد دور کرد، گفت: گاهی بعضی طوری صحبت می‌کنند که زمان شاه همه چیز خوب بود، اما سیاه‌ترین استبداد تاریخ را در دوره رضاشاه و بعد محمدرضا شاه بعد از سال 1332 و به‌خصوص بعد از سال 42 داشتیم که حتی یک مورد هم حق انتخابات آزاد به مردم ندادند، این در حالی است که در دوران پهلوی طبق قانون اساسی حکومت مشروطه سلطنتی داشتیم و قرار بود شاه سلطنت کند نه حکومت. چنان‌چه در انقلاب مشروطه احمدشاه همین کار را کرد اما رضا شاه و محمدرضا به حکومت روی آوردند.

نبوی با بیان این‌که آن دوره اصلا کار به این حرف‌ها نمی‌کشید که کسی را بخواهند رد صلاحیت کنند، در پاسخ به این سئوال که می‌شد به جای انقلاب اصلاح کرد، گفت: این شرایط در کشور فراهم نشد. آزادی‌های سال 39 تا 42 و اتفاقات ملی شدن صنعت نفت همه سرکوب شدند و آن آزادی‌ها هم عموما به خاطر فشارهای خارجی بود. اما بعد از سرکوب، مردم از حرکت اصلاحی ناامید شدند. او ادعا کرد که همه ما از چریک‌های فدایی و مجاهدین و مبارزین قبل از انقلاب از اعضای جبهه ملی بودیم که به دنبال اصلاح بودیم اما وقتی همه به بن‌بست رسیدند به دنبال کار چریکی رفتند چرا که امکان اصلاحات به وجود نیامد.

عباس عبدی نیز در سخنان خود با بیان این‌که بدترین وضعیت وقتی است که یک نظام بفهمد باید تغییر سیاست بدهد و بدتر از آن زمانی است که این تغییر سیاست را اعمال نکند، اظهار کرد: در این شرایط مردم در یک شرایط بد و بدتر قرار می‌گیرند و نه خوب و خوب‌تر. با این حال اپوزیسیون باید شرایطی ارائه کند که راه اصلاحات را به حکومت معرفی کند.

این تحلیل‌گر حامی حکومت اسلامی، با بیان این‌که اگر جامعه پیشرفت کند، نیازمند آن است که پایه‌ها و ستون آن محکم باشد، افزود: نظام همین شکل را دارد اما نظام پهلوی در سال‌های 38 تا 51 یک تحول عظیم اقتصادی به وجود آورد که در دنیا بی‌نظیر بود. نرخ تورم در این دوره در همه این سال‌ها در مجموع 25 درصد بود و نرخ رشد اقتصادی 13 تا 14 درصد و جمعیت زیادی به جمعیت شهرنشین تهران اضافه شدند که شاهد جهش گسترده شهرنشینی و بهبود شرایط آموزش و بهداشت بودیم.

عبدی خاطرنشان کرد: مسئله اصلی که این رژیم با آن مواجه بود این بود که به میزان رشد اقتصادی به رشد سیاسی نیاز داریم. آزادی سیاسی یک موضوع فانتزی نیست و افراد تحصیل‌کرده ماشین امضا نیستند که دستوری کار کنند. سیستم شاه از این لحاظ مشکل داشت و به مرور آزادی نیم‌بندی که سال 32 وجود داشت از بین رفت.

او با بیان این‌که یک رژیم سیاسی که انعطاف‌پذیر است به مرور زمان دچار اصلاح می‌شود، یادآور شد: اصلاح و انقلاب فقط به رژیم بستگی ندارد و به مخالفان و اپوزیسیون هم بستگی دارد. در آن زمان بهترین فرزندان این کشور که به لحاظ سواد و شخصیتی قابل احترام بودند در گروه‌های چریکی بودند و برای سرنگونی مبارزه می‌کردند. البته این به آن معنا نیست که شاه دنبال اصلاح نبود یا بود، اما هنگامی که انحرافی پیش می‌آید یعنی پایه میز ضعیف می‌شود به جایی می‌رسد که جامعه تعادل خود را از دست می‌دهد. این‌جا سئوال پیش می‌آید که دنبال انقلاب برویم یا اصلاح.»

اگر همین دو بحث را به عنوان مثال در نظر بگیریم آن‌ها تلاش می‌کنند اعتراضات را به سوی اصلاحات سوق دهند و نگذارند فضای سیاسی باز هم به سوی یک انقلاب جدید در ایران منجر گردد. آن‌ها در عین حال زمان شاه را یادآوری می‌کنند که به اصلاحات اهمیت نداد و سرانجام سرنگون شد تا به حاکمیت کنونی‌شان بفهمانند اصلاحات و اصلاح‌طلبان را دریابید تا به بحران شاه و انقلابی دچار نشوید.

در حالی که حدود چهل سال پیش انقلاب در ایران اجتناب‌ناپذیر بود و اکنون انقلاب دیگری نیز اجتناب‌ناپذیر است! چرا که با وجود تفاوت‌های زیادی که در دو حاکمیت پهلوی و اسلامی وجود دارد اما تقریبا در ماهیت طبقاتی و عمکردهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن‌ها تفاوت چندانی وجود ندارد.

 البته بحث اساسی درباره اجتناب‌پذیری یا اجتناب‌ناپذیر بودن انقلاب در ایران نیست. اساسا در نظر گرفتن پیش زمینه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و بین‌المللی یک انقلاب مهم‌تر و حانز اهمیت به سزایی است. باید توجه داشت هنگامی که جامعه همه راه‌حل‌ها را امتحان می‌کند اما به نتیجه‌ای نمی‌رسد و راه حل متفاوتی را در پیش می‌گیرد. تحلیل‌گران حکومت اسلامی می‌گویند شاه تن به اصلاحات و انتخابات نداد اما نمی‌گویند که اصلاحات و انتخابات حکومت اسلامی در مقطع 40 سالگی‌اش چه ارمغانی برای مردم حق‌طلب و آزادی‌خواه به بار آورده است؟

به اعتقاد من، هر اتفاقی كه در تاریخ صد ساله اخیر ایران افتاده، نتیجه سانسور و سرکوب و خفقان و فقر و گرانی و بیکاری بوده است. این وضعیت را می‌توان به دقت ریاضی نشان داد. بنابراین نه در انقلاب 57 ایران و نه خیزش انقلابی کنونی که از مهر ماه سال جاری آغاز شده و با افت و خیزهایی در جریان است به هیچ‌وجه حادثه و رویداد ناگهانی نیستند، بلکه ریشه‌های تاریخی طولانی دارند به همین دلایل، جامعه ایران دست‌کم در هر چهار دهه نیازمند تغییرات اساسی و انقلابی بوده است. پس جامعه ما، برای نخستین بار نیست که خواهان تغییرات اساسی در ساختار اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی می‌شود. اکنون به ویژه نیروی جوان جامعه ما می‌خواهد همانند نیروی جوان 57، ساختارهای موجود را دگرگون کند و این بار اجازه ندهند هیچ نیرویی از بالای سر آن‌ها، برای جامعه تعیین تکلیف کند. آن‌ها می‌خواهند سرنوشت خویش و آینده جامعه‌شان را مستقیما به دست خویش رقم بزنند. اما این بار آگاه‌تر و جدی‌تر! از جمله نمادهای علنی تحولات امروز، شفافیت طبقاتی شعارها و مبارزه دوش به دوش دختران و پسران است. این بار، باید برنامه جامع در تاریخ برنامه‌ریزی صورت گیرد كه تغییرات بنیادی و زیربنایی در كل ساختار اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران را مدنظر داشته باشد و رعایت حقوق و حرمت انسان و آزادی‌های فردی و جمعی در راس برنامه‌های باشد. بنابراین، تحول چشم‌گیر و شگقت‌انگیزی را در پیش داریم.

سرانجام در اواخر 1355 و در آبان ماه است كه شاه در مصاحبه با روزنامه كیهان می‌گوید كه یك سری اشتباهات بزرگ در زمینه اداره اقتصادی كشور انجام داده‌ایم كه دیگر تكرار نخواهد شد اما این‌جا دیگر، عنان قدرت از دست او خارج شده بود.

اکنون نیز خامنه‌ای پس از اعتراضات اخیر، گفته است که به خواسته‌های مردم توجه کنید. او ظاهرا تلاش می‌کند ریاکارانه نقش اپوزیسیون را بازی کند و بگوید خود او در این فساد نقشی ندارد.

خامنه‌ای، روز پنج‌شنبه 19 بهمن 1396 - 8 ژانویه 2018، در یک سخنرانی خواستار برخورد «شدیدتر و جدی‌تر» با ظلم و فساد در میان کارگزاران حکومتی شد اما در عین حال اقرار کرده که «مبارزه با ظلم و فساد بسیار سخت است.»

او، پس از شروع اعتراض‌های خیابانی در ایران، این اعتراضات را «پاتک دشمن» خارجی خوانده و ادعا کرده بود که پول این تجمعات را یک «دولت خرپول» منطقه داده است تا عوامل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آن را نفی کند و به یک «توطئه خارجی» نسبت دهد.

شاه هم در اعتراضات بزرگ مردم تبریز، ادعا کرده بود که هزاران نفر از آن سوی مرزها به آن‌جا آمدند و اعتشاش تبریز را به وجود آوردند.

شیخ حسن روحانی نیز هفته گذشته گروهی از تجمع‌کنندگان در روزهای اخیر را که به گفته او، «به مقدسات و ارزش‌های انقلاب توهین و اموال عمومی را تخریب» می‌کنند «یک اقلیت و گروه کوچک» خوانده بود که به معنای مردم نیستند و هم‌چنین گفت که ملت ایران، آنان را «به خوبی جمع می‌کند.»

در تجمع‌های اخیر براساس آمار اعلام شده از تلویزیون حکومت اسلامی، ماموران جنایت‌کار حکومتی، 25 نفر از معترضان ار در خیابان‌ها به گلوله بستند و کشتند. تعداد بی‌شماری را نیز در زندان‌ها در زیر شکنجه کشته‌اند. و حدود پنج هزار نفر را نیز دستگیر کرده‌اند که اکنون معلوم نیست چه تعداد از آن‌ها آزاد شده‌اند.

در واقع، نه اواخر حکومت شاه و نه در حال حاضر، اصلاحات برای حاکمیت کارساز نیستند. حتی در آبان ماه 1357 كه تقریبا كار انقلاب تمام شده بود وقتی هایزر به تهران می‌آید، شاه از او نتایج تحقیقاتش درباره جنبش مردم را می‌پرسد. هایزر می‌گوید اگر شما كنترل ارتش را به دولت بسپارید همه مسائل كشور حل می‌شود، شاه می‌گوید من ترجیح می‌دهم چمدانم را ببندم و بروم اما این كار را انجام ندهم. پس از چنین حاکمانی چه کاری ساخته است. به‌علاوه رفرم و اصلاحات، شاید قبل از آن که تحمل مردم به پایان برسد موثر واقع می‌شد اما کنون کار از کار گذشته است و مردم این حکومت را نمی‌خواهند.

هم‌چنین عامل عظیم مذهب، قبل از انقلاب به شیوه‌ای که روشنفکرانه تعبیر شد، زمینه‌ساز اتحاد بین نیروهای مختلف مخالف و ارتباط قوی آن‌ها با توده‌های سنتی-مذهبی گردید. بسیاری از نیروهای روشنفکری سکولار‌(نیروهای چپ) نه تنها مشکل چندانی با مذهب اصلاح شده نمی‌دیدند، بلکه حتی با آن رابطه‌ای نزدیک برقرار کردند چرا که باور توده ها بود. برای مثال «جلال آل احمد»

مذهب اما بعد از انقلاب با رسمی و حکومتی شدن از یک طرف و سرکوب بی‌رحمانه نیروهای مخالف از طرف دیگر، بخش زیادی از مردم به مذهب مانند سابق نگاه نمی‌کنند و آن را یک عامل منفی و مخرب می‌دانند. در نتیجه، بیش‌تر مخالفین سیستم حاکم امروزی، نیروهای سکولار و چپ و سوسیالیست و ضدسرمایه‌داری هستند. دیگر آن روابط چریکی که قبل از انقلاب 57، بین چریک‌های فدایی خلق و مجاهدین خلق بود اکنون به هیچ‌وجه وجود ندارد. اکنون «جدایی دین از حکومت» و برداشتن تمام سنبل‌های آن هم‌چون حجاب اسلامی، به مسایلی اجتماعی تبدیل شده‌اند. اعتراض نوینی که هفته‌هاست با دور انداختن روسری و چادر توسط دختران و زنان و ایستادن آن‌ها در بلندی‌هایی در خیابان‌ها، خبر از یک جنبش انقلابی زنانه علیه حجاب و مذهب و مردسالاری می‌دهند که به زنان خیابان انقلاب تهران معروف شده‌اند. بنابراین، راه افتادن چنین جنبش‌هایی، با اقدامات تزریقی و مصنوعی از خارج امکان‌پذیر نیست، بلکه یک جنبش اصیل و واقعی دختران و زنانی است که با تمام وجود به نفی آن‌ها و به بلوغ سیاسی استقلال فکری رسیده‌اند.

 

محمد فتاحی: اگر رژیم شاه قادر به اصلاحات سیاسی اقتصادی بود، میتوانست انقلاب را به تعویق اندازد. قدرت های حاکمه در اروپای غربی، در متن رشد اقتصادی قادر به رفرم و اصلاحات سیاسی اقتصادی در نظام خویش شده و تا به امروز پایه دارترین نظام های سیاسی برای سرمایه بوده اند. مشکل آنجاست که ایران در تقسیم کار نظام فعلی جهان جزو کشورهای تولید کار ارزان است و بس. آن موقعیت اقتصادی که اروپای غربی دارد، نظام های آنرا قادر کرده تا با اتکا به سطحی از رفاه اقتصادی و آزادی های سیاسی و ابزار قدرتمند تحمیق مانند دمکراسی، قوانین بورژوایی متعهد به دفاع از حاکمیت مطلق سرمایه، مدیای غول پیکر برای مهندسی افکار اجتماعی و سیستم آموزشی، سر پای خویش بایستند. رژیم های سیاسی در کشورهای در حال توسعه وسع اقتصادی رفرم و اصلاحات به نفع کارگر و مردم زحمتکش را ندارند. نه فقط این، که از ترس دسترسی کارگر به حق تشکل و تحزب، این حق حتی از بخش عظیمی از اقشار و طبقات بالای جامعه هم سلب شده است. به همین دلیل، حکومت شاه به محض شروع بحران اقتصادی، نزدیکترین متحدین طبیعی خویش را هم از تحزب محروم و در یک فرمان ملوکانه تمام احزاب طبقه حاکمه را تعطیل کرد. همین جمهوری اسلامی هم حتی نزدیکترین مهره های خویش را از دسترسی به موقعیت های مهم حذف میکند و به زندان و فرار وامیدارد. سرنوشت تعداد قابل توجهی از مقامات فراری رژیم اسلامی که فقط ملاحظات کم رنگی داشتند، به هر انسان بینایی میگوید که مشکل نه اسلام این رژیم و ناسیونالیسم رژیم سابق، که موقعیت اقتصادی این کشورها در تقسیم کار بین المللی است. اینها موظف به تامین نیروی کار ارزان برای استقبال از سرمایه غربی صادر شده به کشور اند. بدون کار ارزان چنین امری صورت نمی گیرد. برای کار ارزان هم هر دولتی سر کار باشد، صرفنظر از درجه رحم و انعطاف ملوکانه حاکمین، سرکوب خشن و محرومیت کارگر از حق تشکل و تحزب و اعتصاب تنها راه ارزان نگاه داشتن این طبقه است. این یعنی نه شاه و نه خمینی و نه آن دیگری، هیچکدام و مطلقا هیچکدام توان اصلاحات و رفرم به نفع طبقه کارگر را ندارند.

جمهوری اسلامی البته در خود اصلاحات و رفرم کرده است، که به امروز رسیده است. این رژیم آنی نیست که سی سال و بیست سال و ده سال و حتی دو سال قبل بود؛ گفتمان اینها، شیوه برخوردشان به همین اعتراضات اخیر بیش از صد شهر، که به نسبت سابقه اینها بسیار لطیف بود، برخورد اینها به زنان، حذف یواشکی سنگسار، کم رنگ شدن قصاص، دستور کم کردن از اعدام ها به بهانه مواد مخدر، حذف شعار علیه شیطان بزرگ، دستی با کل شیاطین جهان امروز و... از تغییرات این نظام و اصلاح خویش برای کمک به همین جذب سرمایه های غربی است. اگر قرار نیست باز هم پوپولیست تشریف داشته باشیم، باید بپذیریم که این نظام و نظام های مشابه حاضرند تمام اصلاحات و رفرمهای لازم را تقبل کنند، به شرط کمک به تقویت اقتصاد طبقه خویش. اما کسی که میخواهد به نشان دهد که این نظام به نفع کارگر اصلاح شدنی و رفرم بردار است، نه احمق و نفهم و نا آگاه، که شیاد و حقه باز سیاسی است.

 

4- امروز نیروهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی راههای مختلفی را برای سرنگونی جمهوری اسلامی، از انقلاب تا انتخابات آزاد یا رفراندم، پیشنهاد میکنند. از نظر شما مناسب ترین، کم دردسر یا کم هزینه ترین راه برای سرنگونی جمهوری اسلامی چیست؟

 

خالد حاج محمدی: کسی یا جریانی که میخواهد ولی فقیه را بردارد، دارد از فاصله حاکمیت خود و جنبش خود با راس جمهوری اسلامی میگوید. کسی که میگوید انتخابات آزاد کنید دارد اعتراض به عدم سهم خود در قدرت سیاسی را بیان میکند. کسی هم که تمام مخالفتش شده ضدیت با اسلامیت جمهوری اسلامی، لابد همه مخالفتش قدرت دستگاه مذهبی است. کسی که میگوید سهم اقوام و ملیتها را بدهید و فدرالیسم قومی را پیشنهاد میکند، خواهان جادادن و سهیم کردن بورژوازی بخشهای دیگر ایران، از کرد گرفته تا بلوچ، در قدرت است که از جمله خود دستگاه مذهبی شیعه برای مثال دامنه شراکت آنها ر قدرت را کاهش داده است. بخشی از اینها و احزاب مختلفی که در این رنگین کمان با راه حلهای مختلف حضور دارند، همگی خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند. خانم رجوی و فرقه اش از جمهوری اسلامی متحجر تر و عقب مانده ترند، اما خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی مثلا با دخالت دول دیگر اند.

راه حل های اینها از اینجا منتج میشود که چگونه میتوان جمهوری اسلامی را کنار زد و قدرت را گرفت، اما ارکان جامعه بورژوایی از مثلا ارتش تا دستگاه سرکوب و ماشین دولتی سالم بماند و پایین جامعه یعنی کارگران دست به قیام نزنند. قیام کارگری آن خطری است که هیچکدام از اینها و راستش طیف متنوع تری نمیخواهند رخسارش را ببینند. فردا بعید نیست حتی جمهوری اسلامی، جناحی و جریانی در جمهوری اسلامی اگر احساس کند سرنگونی این حاکمیت ممکن است، کودتایی کند و به جامعه خون بپاشد، کسی را، به عنوان نجات دهنده مملکت، در راس حکومت نظامی قرار دهد و تغییراتی هم در حاکمیت ایجاد کند مثل رضا شاه. نمیگویم این کار را میکنند، میگویم اینها آبشن های مختلف برای حفظ حاکمیت بورژوایی بر جامعه است که موقعیت برده وار پایین و مشخصا طبقه کارگر حفظ شود.

ما خواهان تحولی هستیم که اتفاقا نفس حاکمیت بورژوایی و کل سیستم اقتصادی-سیاسی-اجتماعی را مورد هدف است. ما میخواهیم به حکومت بورژوایی و به جامعه طبقاتی پایان دهیم. برای این کار سرراست ترین راه و کم دردسر ترین راه انقلاب کارگری است. کسانی که خیلی دمکرات و طرفدار انتخابات و رای مردم هستند، لطفا اجازه بدهند که قدرت از دست اقلیتی بورژوا گرفته شود و حاکمیت اکثریت اعمال شود و طبقه کارگر با حکومت سوسیالیستی خود سرکار باشد، آنوقت بیایند و انتخابات هم بکنند و شانس خود را آزمایش کنند. ما تضمین میکنیم آزادی فعالیت سیاسی و انتخاباتی را به احزاب بورژوایی بدهیم.

انقلاب کارگری برخلاف راه حلهایی مانند انتخابات آزاد و رفراندم که اتفاقا برای جمهوری اسلامی وقت میخرد و برای طبقه کارگر و مردم محروم هزینه بردادر است، برخلاف راههایی که اساسا بدون دخالت غرب ممکن نیست و اسم رمز دخالت غرب در آینده جامعه است، کم دردسرترین راه برای رسیدن به رفاه و آزادی، برای رسیدن به آزادی و برابری و یک زندگی سعادتمند است.

 

بهرام رحمانی: سیستم سرمایه‌داری جهانی، براساس نظریه کسب سود و استثمار نیروی کار و سلطه بنا شده است. جامعه ایران نیز از این سیستم جدا نیست. نئولیبرالیسم یا آزاد سازی اقتصادی بعد از فروپاشی سوسیالیسم موجود، به‌عنوان نظری بی‌بدیل از طریق نهادهای بین‌المللی مالی و خیل دانش آموختگان رشته اقتصاد متاثر از نئولیبرالیسم و اتاق‌های فکری نخبگان وابسته به آن‌ها و همه دولت‌ها و سیاست‌گذاران و احزاب بروژوایی القا شده که قدرت آن‌ها ابدی است و هیچ نیروی قدرتمندی در مقابل آن‌ها وجود ندارد. هم‌چنین حکومت‌های مستبد جهت ارضای نیازها و خواسته‌های خود به زندان و شکنجه و اعدام و جنگ‌های داخلی و خارجی نیاز دارند. طبق این نظریه، دولت دیگر وظیفه پر هزینه برنامه‌ریزی متمرکز اقتصادی برای ایجاد اشتغال و افزایش رفاه اجتماعی و کاهش فقر و نابرابری را ندارد. هدف دولت‌ها بهینه‌سازی فضای کسب و کار است. آن‌ها در جهت برقراری تعادل بین خریداران و فروشنگان نیرو کار و دلالی بین شرکت‌های داخلی و چند میلیتی است. بنابراین، دولت‌ها کار را به دستان نهان و آشکار بازار و پیمان‌کاران و رقابت‌های بازاری می‌سپارند تا به رفع مشکلاتی که سر راه حاکمیت‌شان است بپردازند. دیگر تولید برای رفع همه نیازهای اساسی جامعه، نیازی نمی‌بینند. هدف دولت و شرکت‌ها، تولیدات سودآور است هر چند که آن‌ها مخرب باشند و عوارضی نیز برای محیط زیست و شهروندان داشته باشند.

در چنین موقعیتی، شکنندگی و وابستگی اقتصادی و هم‌چنین وابستگی سیاسی و بی‌ثباتی‌های داخلی و فساد مالی ناشی از تمرکز قدرت حول بخش با مزیت آن نیز امری عادی محسوب می‌شود. استانداردهای کاری و امنیت شغلی و استقلال در تولید خوراک و پوشاک و استانداردهای زیست محیطی همه به عنوان عناصر هزینه‌بر در اثر بی‌توجهی بخش دولتی و خصوصی سقوط می‌کنند. دولت به جای اتخاذ مالیات از سرمایه‌داران، با کاهش یارانه تولید و مصرف و کاهش مراقبت از محیط زیست، هزینه‌های عظیمی را به دوش تولید و مصرف‌کنندگان منتقل می‌کند تا سرمایه‌داران و شبکه‌های انحصاری اقتصادی سودهای کلان و حقوق و مزایای فراوان کسب کنند. این امر در نتیجه متضمن بقای سیستم سلطه‌گر سرمایه‌داری و سرمایه سالاری به رهبری قدرت‌های اقتصادی و دولت‌های مقتدر حامی آن اقتصادهاست.

بنابراین اگر حکومت پهلوی دیروز و حکومت اسلامی امروز، صرف‌نظر از تفاوت‌هایشان، هدف‌شان این بوده و هست که انقلاب منتفی شود و یا آن را سرکوب کنند. اما بر خلاف اهداف و طرح‌های آن‌ها، اراده جمعی انقلابی، تنها با تکیه بر ارزش‌های سیاسی، فرهنگی و تاریخی میسر می‌شود.

در جامعه چهار دهه گذشته که حکومت اسلامی حاکم است اتفاقات زیادی رخ داده است؛ از سرکوب سیتماتیک زنان تا دختران خیابان انقلاب، از سرکوب شدید دستاوردهای انقلاب 57 تا اعدام‌های جمعی اوایل انقلاب و دهه شصت به ویژه اعدام چندین هزار نفر در سال 1367، هشت سال جنگ ایران و عراق، انقلاب فرهنگی از بستن دانشگاه‌ها و سرکوب جنبش دانشجویی از سال 59 تاکنون تا جنبش دانشجویی امروز، ترور نویسندگان و مخالفین سیاسی در داخل و خارج کشور، از سرکوب جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی تا سرکوب بازنشستگان و مال باختگان، از انتخابات ریاست جمهوری و مجلس، از حاکمیت اصلاح‌طلبان تا اصول‌گرایان، از خیزش مردم در سال 1356 تا خیزش دی ماه 1396، همه و همه را جامعه ما و جهان شاهد بوده است.

اگر اکنون اراده و آگاهی مردم جامعه ما، به خصوص جوانان دختر و پسر که بیش از همه تشنه آیادی و تغییر بنیادی هستند اکنون امکان و فرصت بیش‌تری برای تفکر و جستجو و فعالیت دارند در این مسیر حرکت می‌کنند و حکومت اسلامی نیز هرچند مانند حکومت شاه می تواند با سرکوب و کشتار برنامه‌های انقلابی جامعه را به تاخیر بیاندازد اما سرکوب چنین جنبشی نه امکان‌پذیر است و نه این حکومت جانی و نفرت‌انگیز چنین قدرتی دارد. در نهایت جامعه ما اکنون، شاهد تحولات سیاسی و اجتماعی بسیار پیچیده‌تر از گذشته است که به راحتی بتوان روند آن‌ها را پیش‌بینی کرد.

نهایتا در انقلاب‌ها، انسان‌ها جان خود را از دست می‌دهند. چرا که حاکمیت‌ها خودکامه و دیکتاتور به راحتی دست از قدرت برنمی‌دارند و تا آخرین لحظه مخالفین را سرکوب و کشتار می‌کنند. اما باید تدابیری اندیشید که این ضایعات انسانی به حداقل برسد. به نظرم اگر جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی و سایر اقشار پیشرو جامعه در شوراهای محل کار و زندگی متشکل شوند و در این مجامع عمومی خود، اهداف و شعارها و حرکت‌های خود را مورد بحث و بررسی قرار دهند و تصمیم جمعی بگیرند و جمعی نیز پیش ببرند آن موقع حکومت در مقابل یک قدرت عظیم سراسری قرار می‌گیرد و جرات حمله به آن‌ها را به خود راه ندهد. همین شوراها و تشکل‌های دیگر اعلام کنند که می‌خواهند جامعه‌ای بسازند که در آن، بدون توجه به جنسیت، ملیت، افکار سیاسی و باورهای مذهبی، همه شهروندان از حقوق و آزادی‌های جمعی و فردی یک‌سان و برابری برخوردار خواهند شد. اعلام کنند که فلسفه «ملت - دولت» را رد می‌کنند و از طریق همین مناسبات شوراها و مجالس عمومی و دموکراسی مستقیم و خرد جمعی‌شان مستقیما جامعه را مدیریت می‌کنند. احزاب و سازمان‌های سیاسی نیز می‌توانند در این شوراها فعال باشند و مسئولیت بپذیرند. در چنین سیاستی، فرقه‌گرایی و رقابت برای پست و مقام و غیره به حداقل می‌رسد و جایش را به رشد و توسعه اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی کل جامعه می‌دهد.

ما راهی جز انقلاب نداریم. پس زنده باد انقلاب!

یاد همه جان‌باختگان راه آزادی و برابری و سوسیالیسم دوران انقلاب 57 و در این چهل اخیر حاکمیت خونین جمهوری اسلامی، گرامی باد!

تشکر از شما.

محمد فتاحی: پاسخ؛

متاسفم که فرصت پرداختن مفصل به این سوال را ندارم. اما به عنوان کمونیستی که چهار دهه ای را در متن این جنگ بوده ام، جایی رسیده ام که مشکل اصلی من نه سرنگونی جمهوری اسلامی که تقویت جنبش خویش در متن این جنگ است. تا رسیدن جنبش خویش یعنی کمونیسم و کارگر، پای هیچ طرحی برای سرنگونی به معنی سازماندهی قیام،  نخواهم رفت. مارکسیم و دانش کمونیستی پیش کش، تعداد و تنوع همین سرنگونی هایی که در مصر و لیبی و عراق و کشورهای بالکان اتفاق افتاد، برای کارگری که فقط از تجربه سیاسی دنیای اطراف و گذشته خویش بیاموزد، کافی است تا بگوید سرنگونی اقدامی است که روزی قیام آنرا سازمان خواهم داد که از گرفتن قدرت توسط کارگر مطمئن شوم. لنین عینا همین را کرد و خود شخصا تعجیل دیگران برای این کار را به نفع کسب فرصت برای آمادگی صفوف خویش، و سازماندهی قیام توسط خویش، به تعویق انداخت. (1)

(1) توجه علاقمندان به ارزیابی از انقلاب 57 را به مراجعه به سخنرانی کورش مدرسی تحت عنوان "انقلاب 57 ایران، یک بررسی تحلیلی" جلب میکنم.

 http://www.koorosh-modaresi.com/Farsi/Audio/2011/IranRev79.html

 سایت پیشوند از رفقا خالد حاج محمدی - بهرام رحمانی - محمد فتاحی برای شرکت در این پانل تشکر می کند.

 ------

منبع:سایت پیشوند