برنامه پرگار، کانال بی بی سی فارسی در ماه گذشته برنامه ای تحت عنوان چپ مارکسیستی و اعتلای ایران منتشر کرد که طبق روال همیشگی این برنامه، از مخالفین و موافقین دعوت به عمل آمد و درباره این که کارنامه چپ مارکسیستی در اعتلای ایران مثبت یا منفی بوده است به گفتگو نشستند(١).
در این نوشته من قصد دارم که نکات و مباحثی را که از جانب مهمانان برنامه (٢) مطرح شده است را نقد کنم و میخواهم نشان دهم که متد و خطی که مهمانان به کرات از آن استفاده میکنند نه تنها علمی نیست و نمی تواند راهکاری را به ما نشان دهد، بلکه در اوج آنکه مارکسیسم را به سکون در اندیشه و جزم گرایی متهم می کنند خودشان از روح جزم گرایی بورژازی، که می گوید: "دنیا همین است و بورژازی پایان تاریخ است"، عبور نکرده اند و در اوج آنکه می خواهند خود را بی طرف نشان دهند، ریشه هایشان در گندابی که بورژازی برای بشریت به ارمغان آورده است دست و پا می زند. اما با توجه به آنکه مباحثی که مهمانان این برنامه مطرح می کنند پراکنده است و به غیر ازاین بخش اعظمِ از ایدوئولوگها وآکادمیسن های ضد کمونیست از این تزها استفاده می کنند من در این مطلب به طور مشخص گفته های آنها را در این مقاله نمی نویسم بلکه تزهای اصلی آنها که اساسا ذیل عنوان های جزم اندیشی، خوانش های مختلف، اصالت فرد و..... مطرح می شود را مورد بحث قرار میدهم. از این روی من قصد دارم به طور مختصر نوکی به مباحثی که در این برنامه مطرح شد بزنم و ثابت کنم که در دنیای واقعی هیچ بی طرفی‌ای معنا ندارد و نهایتاً مباحثِ به شدت ذهنی‌ای را که پشت القاب پژوهشگر و دکتر به خورد تحصیلکردگان ناراضی می دهند افشا کنم. نهایتا خوانند این مقاله برای آنکه بتواند بحث های مطرح شده در این مطلب را مورد قضاوت قرار دهد می تواند به مباحث مطرح شده در برنامه پرگار ذیل عنوان کارنامه چپ مارکسیستی مراجعه کند.

چرا نقد برنامه پرگار لازم است؟
برنامه پرگار یکی از برنامه های پر بیننده ای است که از جانب تحصیلکردگان ناراضی دنبال می شود و مباحث این برنامه همیشه تاثیر بسزایی در تشکیل اندیشه در این قشر داشته است. به همین دلیل لازم است که در این مدخل وارد شد و با نگاهی نقادانه با مباجث مطرح شده در این برنامه برخورد کرد و در این روند شکل گیری اندیشه، نقد خودمان را شریک سازیم. شاید لازم باشد که کلیت برنامه پرگار و اهدافی که رسانه بی بی سی برای خود مشخص است کرده است را نقد کرد اما من فکر می کنم که این کاری به غایت عبث و حوصله سر بر است و نمی تواند دستاورد خاصی را به ما بدهد. به همین دلیل من فقط این برنامه مشخص را و این موضوع معین را نقد میکنم .
در چند سال گذشته هرگاه که جنبش کارگری به معنای واقعی کلمه تکانه هایی خورده است و تازیانه هایی را به سرمایه داری زده و خواسته است که از زیر یوغ و استثمار رهایی یابد بخش های گوناگون سرمایه داری تحت یک منفعت خاص، یعنی نجات سرمایه از تعرض کمونیسم، دست به دست هم داده اند تا با نقد کمونیسم، کارگر و جنبشش را چند قدم به عقب برگردانند و یک بار دیگر حاکمیت بلا منازع خود را براین طبقه تثبیت کنند.

چپ مارکسیستی ایران چه کارنامه ای دارد؟ اخلال در پیشرفت ایران یا کمک به اعتلای آن؟
بگذارید اول از تیتر برنامه شروع کنیم و سوالاتی را که حول آن پیش می آید پاسخ دهیم. در این برنامه قرار است که با بررسی کارنامه چپ مارکسیستی نتیجه گرفت که آیا چپ به اعتلای ایران کمک کرده است یا مانع آن بوده است. سوالی که شما را در یک کشمکش دو جانبه قرار میدهد و نهایتا یک جواب را از شما طلب میکند، یا خوب است یا بد. بسته به نوع پاسخ، شما در یک کمپ (خوب، بد) قرار میگیرید. بیایید منطق پشت این تضاد خوب و بد را واشکافی کنیم و ببینم آیا با این منطق میشود نتیجه‌ای علمی و عینی از تاریخ داشت؟ صورت مسئله سوالی را پیش روی شما قرار می دهد و شما با پاسخ گویی به آن ابتدائاً حکم خودتان را اعلام میکنید و سپس برای اثبات ادعای خود با کرونوژلی تاریخی و با کنار هم قرار دادن برش های منقطع تاریخی نتیجه گرفته شده را اثبات می کنید. مشکل اساسی‌ای که پیش می آید این است که هردو طرف (چه مخالف – موافق) می توانند در طول تاریخ صد ساله وقایعی را انتخاب کنند و به شما ثابت کنند که ادعایشان درست است. حال شنوده این بحث براساس چه منطقی می تواند تشخیص بدهد کدام یک از این ادعا ها درست است؟ حتی یک قدم فراتر برویم آیا با این روش ما می توانیم حرکت عینی - تاریخی را تحلیل کنیم و یا به روش و متدی دست یابیم که در عینت اجتماعی آن را به کار ببریم؟ اگر این دوستان ادعا میکنند روششان علمی محسوب می شود پس باید با این روش بتوانیم به فرمولی دست یابیم که قدرت حل مسئله را به ما بدهد. مشکل دیگری که این روش و متد به وجود می آورد این است که شما باید وقایعی را از عینت تاریخی خودشان منتزع کنید و به شکلی مکانیکی به هم وصل کنید تا بتوانید یک ادعا را به اثبات برسانید، بدون آنکه شرایط عینی‌ای که این وقایع در آن به وقوع پیوسته است را مورد بررسی و واکاوی قرار دهید. با این روش، تاریخ تبدیل به تسلسلی تاریخی می شود که درآن ایده ها و مقولات و اصول از آن متجلی می شود و تاریخ عینی به تاریخ ذهنی تقلیل می یابد. با این روش شما نمی توانید به سوالاتی که در آن عینت تاریخی به وجود می آید پاسخ دهید. شما فقط می توانید ذهنیت را جایگزین عینت کنید تا بتوانید در دنیای امروز برای یک منفعت خاص، تاریخ گذشته را تحریف کنید. اما آیا ما نباید از کرونولژی تاریخی برای کنکاش در تاریخ استفاده کنیم؟ بدون شک بررسی وقایع تاریخی برای آنکه بتوانیم شرایط عینی را مورد کنکاش قرار دهیم هم لازم و هم ضروری است. پس چگونه این وقایع می توانند به ما کمک کنند که تحلیل درست وعلمی داشته باشیم؟ ما با بررسی این وقایع درعینت مشخص تاریخی شان می توانیم درک مشخصی از حرکت تاریخی بدست بیاوریم ودلایل بروز این وقایع را درک کنیم و به متدی عینی وعلمی دست یابیم که بتوانیم به واسطه آن شرایط کنونی را تحلیل کنیم و به قول مارکس 'در تغییر شرایط موجود از آن استفاده کنیم'.

اعتلای ایران
منظور از اعتلای ایران چیست؟ اعتلای ایران به عنوان یک ایده داری مشخصات ویژه ای است که اگر ما این مشخصات و ویژگی ها را تعریف نکنیم در کلی گویی و مبهم گویی، که همیشه ایدولوگهای بورژوایی سعی کرده اند به آن دامن بزنند دست، و پا خواهیم زد. اعتلای ایران به عنوان افق و دنیای بهتری که بورژازی پیش روی جامعه قرار می دهد درواقع معنایی جز این ندارد که بورژازی ایران بتواند در بازار جهانی جا پایی برای خود باز کند و به عنوان یک بورژازی قدرتمند در عرصه جهانی نقش ایفا کند. این آرمان و افق بورژازی عظمت طلب ایرانیست که ذیل عنوان اعتلای ایران سعی دارد، منافع کل جامعه ایران را، اعتلاء یا برتری یافتن ایران معنی کند و در تلاش است هر خواست و مطالبه ای که برای زندگی بهتر در جامعه وجود دارد را به اعتلای ایران (شما بخوانید برتری یافتن بورژازی ایران) گره بزند و مبارزات جاری در جامعه را به نفع افق خود معنی کند. اما آیا اعتلای ایران به معنی این است که جامعه به خوشبختی و رفاه دست یابد یا در سطحی نازلتر به دمکراسی‌ای که بورژازی آن را در بوق و کرنا می کند دست یابد؟ برای پاسخ گویی به این سوال ما ناچار هستیم که ابتدا نگاهی به جایگاه ایران در بازار جهانی در دورانی که سرمایه مالی حکمرانی می کند بیندازیم. در دوران سرمایه مالی، سرمایه به مناطقی هزیمت می کند که بتواند بیشترین سود را به دست آورد. اما این بیشترین سود فقط در دوحالت می تواند کسب شود؛ یا باید کشور سرمایه پذیر تکنولوژی سطح بالایی داشته باشد که بتواند به واسطه بارآوری بیشتر سود نصیب سرمایه دارن بکند. یا باید نیروی کارارزان وجود داشته باشد که بتواند ارزش افزوده بیشتری را عاید سرمایه داران کند. بدون شک در این تقسیم بندی، ایران به دلیل این که تکنولوژی سطح بالایی ندارد و خود نیز داری سرمایه کلان نیست که بتواند آن را صادر کند در تقسیم کار جهانی در حوزه نیروی کار ارزان قرار میگرید. به این معنا کارگران باید تحت شدیدترین استثمار ممکن قرار بگیرند و این باعث می شود که نیروی های تولیدی جامعه در چارچوب این تقسیم کار عمل کنند و معنا یابند. و براساس این نیاز زیر بنایی، روبنای خود را شکل ببخشند. به همین دلیل استبداد سیاسی در کشوری مانند ایران جزء لاینفک سرمایه داری در آن جامعه می باشد. پس ما نتیجه می گیریم که استبدادی که در جامعه ایران وجود دارد حاصل اسلامی بودن طبقه حاکم نیست - و یا آن گونه که بورژازی عظمت طلب می گوید 'یک مشت آخوند بی سواد حاکمیت ایران را به دست دارند' - بلکه این نیاز سرمایه داری در جامعه ایران است. بدون شک اسلامی بودن هیئت حاکمه‌ی ایران رنگ خودش را بر شکل و فرم این استبداد زده است. به همین دلیل است که در ایران هر نوع از سرمایه داری چه دولتی چه بازار آزاد سر کار باشد فرقی نمی کند. طبقه حاکم بدون استبداد نمی تواند حاکمیت خود را اعمال کند. از این روی وقتی تاریخ صد سال گذشته ایران را نگاه می کنید چه در "دوران شاهنشاهی" و چه در "دوران جمهوری اسلامی" جامعه ایران و مشخصا کارگران از ابزارهایی که بتوانند به واسطه اش برای خواست و مطالباتشان نقش آفرینی کنند محروم بوده اند و همیشه تحت شدید ترین استبداد ممکن قرار گرفته اند. به همین دلیل عدم وجود دمکراسی در ایران ( به تعبیری که بورژازی از آن ارائه میدهد) نه درکارنامه چپ بلکه درمناسبات اقتصادی، که نوع مشخصی از روبنا را طلب می کند نهفته است.

خوانش های مختلف از مارکسیسم
بحث خوانش های متفاوت یکی از مباحث پر کاربرد بین تحصیلکردگان ناراضی است و حتی در طول تاریخ جدال های گوناگونی حول آن شکل گرفته است. گروها و جریانات متفاوت همدیگر را به برداشت غلط از مارکسیسم متهم کرده اند و جریان بورژوازی هم سعی کرده است که توسط ایدئولوگهایش به این جدال دامن بزند. اما منظور از خوانش متفاوت دقیقا چیست؟ منظور این است کسانی که متون مارکس و انگلس را خوانده اند استنباط و درک اشتباهی ازآن بدست آورده اند. یعنی بدفهی به وجود آمده است و برای حل این معضل ما باید خوانش درست تراز مارکس را ارائه بدهیم. به راستی این تصویری است که بحث خوانش های متفاوت از مسئله ارائه میدهد. با این تصویردر مرحله اول کمونیسم از یک جنبش عینی و اجتماعی به یک جنبش فکری یا نظری صِرف تقلیل داده می شود و در مرحله دوم مارکسیسم به عنوان "تئوری علمی کمونیسم" به مذهب تقلیل داده می شود و با این روش ما برای پاسخ گویی به سوالات مان مجبور می شویم که تاریخ عقاید یا دینامیزم عقاید را مورد کناکش قرار دهیم. و ازاین رو تاریخ سیاسی به تاریخ ناپیگیری ها و خیانت ها تبدیل میشود وما در گردابی ازعقاید سرگردان می شویم که امکان تحلیل عینی را از ما می گیرد و سوالاتمان بی پاسخ می ماند.
مارکس می گوید 'تاریخ جوامع تاکنونی تاریخ مبارزه طبقاتیست' و در دنیای کنونی دو طبقه بورژازی و پرولتاریا هستند که کشاش تاریخ معاصر را رقم میزنند. پس براین اساس چگونه می توانیم وجود احزاب متفاوت و یا به قول آکادمیسن ها وجود "نحله ها" یا خوانش های متفاوت را تبین کنیم. طبقات اجتماعی به صورت بی واسطه با هم روبرو نمی شوند بلکه این جدال بر متن روبنای اجتماعی و تقابل تمامی آرزوها و آرمانها در دالان های پُرپیچ و خم جامعه رخ می دهد. درنتیجه حول ترک هایی که در جامعه وجود دارد جنبش های اجتماعی شکل می گیرد و این جنبش ها، به واسطه‌ی افق و دنیای بهتری که در مقابل خود قرار می دهند در تحلیل نهایی تعلق طبقاتیشان مشخص می شود. در نهایت این جنبش ها برای ایجاد تغییر، در قالب احزاب سیاسی ظاهر می شوند و انسان به عنوان موجودی خلاق در این کمشکش تحت تاثیر تاریخ هرجامعه، خاطره، تجربه های اجتماعی مشترک و مهمتر از همه اینها مناسبات تولیدی حاکم، دست به ایجاد احزاب سیاسی متفاوتی می زند که افق های گوناگونی برای رسیدن به آن مناسبات متصور می شوند و از این رو است که ما در جامعه می توانیم به احزب سیاسی متفاوتی برخورد کنیم که با وجود آنکه به یک جنبش اجتماعی تعلق دارند اما در تضاد باهم عمل می کنند. برای درک دلیل بروز رویدادهای سیاسی یا افول و اوج گیری یا جهت گیری مشخص احزاب سیاسی، آنها را باید در متن یک جنبش اجتماعی و افق ها و مناسبات تولیدی مطلوب جنبش اجتماعی که نمایندگی می کنند قرار داد وآن موقع است که میتوانیم درک کنیم که چرا احزابی که در طول تاریخ صد سال گذشته ذیل عنوان کمونیسم فعالیت کرده اند داری پراکتیک متفاوت و حتی در تضاد با هم بوده اند. در نتیجه استالینیسم نه حاصل جزم اندیشی رهبران فلان حزب و.... است بلکه این یک جنبش مشخص است که زیر پرچم مارکسیسم ابراز وجود می کند و پراتیک مشخص خودش را حول افق و دنیای بهترش برای یک منفعت مادی سازماندهی می کند. اگر ما این گونه تاریخ صد ساله ایران را نگاه کنیم در میابیم که به دلیل شرایط مشخص عینی، داری احزاب زیادی بوده ایم که هرچند در مفهوم کلی خود را چپ یا کمونیست معرفی کرده اند، اما در واقعیت عینی به یکی از جنبش های بورژازی متعلق بوده اند. نه از این جهت که منافع یک قشر خاص از سرمایه داری را نمایندگی می کرده اند بلکه از این جهت که به یک مناسبات خاص تولیدی خدمت کرده اند. پس آنگونه که ایدولوگهای ایده آلیست ما می گویند نیست، که استنباط های (خوانش های) متفاوت از مارکسیسم دلیل پراتیک نادرست است، بلکه این یک منفعت خاص اجتماعی است که باعث می شود یک جنبش مشخص زیر پرچم معینی عرض اندام کند و پراتیک جنبش خود را به پیش ببرد.

تحزب گُریزی
یکی از جدال های عمده ای که امروز بورژازی سعی دارد در جامعه به آن دامن بزند 'تحزب گریزی' است. در واقع طبقه حاکم با هدف قرار دادن تحزب کمونیستی سعی در آن دارد که ابزار پراتیک سیاسی را - که تحزب کمونیستی باشد - از طبقه کارگر بگیرد. یعنی سلاحی را که به واسطه آن می تواند طبقه حاکم را سرنگون کند و قدرت سیاسی را تصاحب کند به گور بسپارد. ازاین رو سعی می کنند با امپریسمی ساده که با بیانی تئوریک مطرح می شود، مقصر اصلی را، که موقعیت کنونی طبقه کارگر در جامعه ایران - که سندیکا و ... ندارند - را کمونیسم متحزب معرفی کنند و تلاش دارند که مستقل بودن از حزب را به هویتی تبدیل کنند که غیر حزبی بودن به عنوان یک معرفت جلوه کند. معرفتی که درآن شما بدون چارچوب، آزادنه می توانید تصمیم بگیرد و منافع مشخص خود را به پیش ببرید و اراده آزاد داشته باشید. گفتمانی که به شیوه‌ای به شدت مذبوحانه سعی دارد در لابه لای انبوهی از مفاهیم ذهنی اراده طبقه کارگر را به مثابه یک طبقه فلج کند و آن نوع از خودبیگانگی، که انسان را برده کالا می کند، بجایش بنشاند.
اما آیا کمونیسم و تحزب کمونیستی در تضاد با سایر اشکال سازماندهی است؟ آیا اساسآ تحزب کمونیستی مانع اراده فرد است؟ بدون شک هرجا که بحث حاکمیت و گرفتن قدرت سیاسی در میان باشد احزاب سیاسی به عنوان نوک پیکان پراتیک سیاسی حضور دارند. در دوران معاصر جنبشها برای ایجاد تغییر باید در قالب احزاب سیاسی ظاهر شوند و حزب سیاسی به معنای واقعی کلمه ابزار تغییر جامعه است. به همین دلیل حزب سیاسی نه تنها در تضاد با سایر اشکال سازمان یابی کارگران قرار ندارد بلکه مکمل آن است. برای مثال شما سندیکا را درنظر بگیرد. سندیکا چیزی نیست جز آنکه طبقه کارگر بتواند نیروی کار خودش را با قیمت بالا تری بفروشد. کارگران اگر بخواهند خواست های سیاسی خودشان را به کرسی بنشانند، این امر بدون حزب سیاسی (حزب کمونیستی) که ابزار تغییر جامعه است امکان پذیر نیست. از این روی چرا باید سندیکا و یا سایر اشکال سازماندهی کارگران از حزب مستقل باشد؟ این خواست بورژوازی است که سعی دارد به کارگران بگوید شما باید از حزب کمونیستی خودتان - که با آن می توانید نظام کنونی را سرنگون کنید و به حاکمیت اقلیتی که بر شما حکم رانی می کند پایان دهید- جدا شوید. در واقع وقتی بورژوازی از مستقل بودن اشکال سازماندهی از حزب حرف میزند منظورش مستقل از حزب کمونیستی است وگرنه هر کس این را میداند در جامعه ای که براساس تضاد کار سرمایه عمل می کند و کارگران به عنوان بردگان نوین چیزی جزنیروی کارشان برای فروش ندارند، اگر منافع کارگران تامین نشود این منافع سرمایه دارن است که تامین میشود. پس در اوج آنکه می خواهند خود را حزب جامعه معرفی کنند، نه طبقه، منافع خاص خود را ذیل عنوان استقلال کارگران از تحزب به پیش می برند و سعی دارند تحت گفتمان اصالت فرد، که در دنیای لیبرالیسم شعاری بیش نیست، اراده جمع را در تضاد با اراده فرد معنی کنند تا اراده اقلیت طبقه حاکم راتثبیت کنند. در حالیکه در جامعه سرمایه داری اراده فرد به عنوان جزئی از جامعه، معنایی جز از خودبیگانگی ندارد. اگر در ایران تشکلهای کارگری در سایر اشکالش شکل نگرفته است نه بخاطرآن است که وابسته به یک حزب سیاسی مشخص بوده اند ویا این تشکل ها را نقد کرده اند، بلکه نتیجه‌ی این دو دلیل عمده بوده است: ١- موقعیت مادی جامعه ایران در صد ساله گذشته: ٢- سرکوبی که طبقه حاکم علیه همه اشکال سازماندهی کارگران انجام داده است. اگر تاریخ عینی صدسال گذشته ایران را بررسی کنیم متوجه می شویم که با توجه به شرایط مادی جامعه ایران و مشخصا بعد از سال ١٣٤٢ است که جامعه وارد دوره نوینی از حیات خود، یعنی نظام سرمایه داری می شود و کارگران امکان روبرو شدن با نظام سرمایه داری را میابند. اوج این جدال در انقلاب١٣٥٧ خودش را با اعتصاب کارگران به نمایش می گذارد. ما دیالیکتیکی تاریخی را می بینیم که، جدال کارگران را دراشکال متفاوت معنا کرده است. اما در مورد سرکوب طبقه حاکم در بالا نیز اشاره کردم 'با توجه به این که جامعه ایران براساس نیروی کار ارزان کار می کند استبداد جزء لاینفکی از روبنای سیاسی برای بورژازی است'. از این روی در جامعه ای مانند ایران که قرار است کارگران تحت شدید ترین نوع استثمار باشند، خواست اقتصادی کارگران معنای سیاسی به خود میگیرد وطبقه حاکم سعی بر آن دارد تا براساس توازن قوایش تمامی اشکال سازماندهی کارگران که مستقل از دولت هستند را سرکوب کند. پس ما در میابیم که تحزب کمونیستی نه در تضاد با سایر اشکال سازماندهی کارگران است بلکه جزء لازم و لاینفک برای جدال علیه طبقه حاکم می باشد و هرکس ذیل هر عنوانی تحزب گریزی را ملاکی برای پیشرفت جامعه ایران قراردهد بدون شک منافع اقلیت را جای منافع اکثریت می نشاند.

انقلاب اکتبر
انقلاب اکتبر به عنوان زلزله ای که تمامی پایه های نظام بورژازی را در سراسر جهان به لرزه درآورد.
در صد سال گذشته هرجا که بورژازی علیه کارگر و جنبشش تعرضی سازمان داده است بدون شک اولین بخش از تعرضش را با حمله به انقلاب اکتبر شروع کرده است. هنوز که هنوز است سعی دارند استالینیسم و سرمایه داری دولتی، که نماینده بورژازی عظمت طلب روس بود، را به پای لنینیسم بنویسند و درباره آن داستانهای خونین سرهم کنند تا طبقه کارگر را از دستاوردی که انقلاب اکتبر برایش داشت دور نگهدارند. بدون شک انقلاب اکتبر سیمای جهان را تغییر داد و دستاوردهای عظیمی در عرصه های متفاوت را به ارمغان آورد. حق راى همگانى براى همه شهروندان، منجمله زنان، كاهش‏ ساعات كار روزانه به هشت ساعت، تعطيلات آخرهفته، آموزش‏وپرورش‏ رايگان براى همه كودكان، بيمه بازنشستگى براى همه سالمندان و بخش‏ زيادى از اصلاحات ديگر رفاهى كه در زندگى مردم در غرب رخ داده است. همه اینها مديون اقداماتى است كه دولت‌هاى سرمايه دارى در غرب براى حفظ حاكميت در برابر تاثیر انقلاب اکتبر بر مبارزات کارگری در اروپا که به عنوان آلترناتیوی علیه بوژازی حاکم قد علم کرده بوند اتخاذ کرده اند. اما مهمترین دستاورد انقلاب اکتبر برای کارگران این بود که نشان داد کارگران به مثابه یک طبقه می توانند قدرت سیاسی را در دست گیرند و نظام کنونی را سرنگون کنند. دستاوردی که همه سرمایه داران از اقشار متفاوتش در برابرش تنشان به لرزه در آمده است. ما در این برنامه هم شاهد هستیم که ایدولوگ ایده آلیست ما می خواهند تمامی استبدادی را که در صد سال گذشته در ایران اتفاق افتاده است و تمامی احزابی که هرکدام براساس افقی که داشتند و نماینده مناسبات سرمایه داری بوده اند را به اسم کمونسیم معنا کنند و بگویید که اگر کارگران قدرت را بدست بگیرند استالین دیگری پا به عرصه وجود خواهد گذاشت و به بیان دیگر ایشان سعی دارد شرایط کنونی را مطلوب نشان دهد و کارگران را از انقلاب برحذر دارد. برخلاف ادعای اساتید آکادمیست ما، اگر کارگران وحتی مردم جامعه ایران خواهان آزادی وبرابری هستند این خواست تنها از طریق یک انقلاب اکتبر دیگری در ایران امکان پذیر است. در جامعه ای که تمامی اقشار خُرد وکلان بورژازی منفعت شان به سرکوب وتحمیق طبقه کارگر گره خورده است. این فقط کارگران و حاکمیت آنها است که تضمین کننده آزادی، برابری و رفاه برای همگان است، نه بیانهای سیاسی متفاوت بورژازی که در اشکال متفاوت خود را نمایان می سازد. تحمیق واستبداد در جامعه ایران علیه منافع کارگران است و آزادی بی قید و شرط، پیش شرط بیسج مستقل و وسیع طبقه کارگر برای سوسیالیسم است.
هیمن خاکی
٣١ اکتبر ٢٠١٧

۱- پرگار: چپ مارکسیستی ایران چه کارنامه یی دارد؟ (https://www.youtube.com/watch?v=lpm26uQJJ0A)

۲- مهمانان برنامه در پنل اول تورج اتابکی – منوچهر صالحی و در پنل دوم آرش منصوری – فریبا شیرازی